|
Cycling around the world for Peace
|
||
|
دوچرخه سواری دور دنیا برای صلح و حفظ طبیعت |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | ||||
|
|
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | ||||
|
|
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | ||||
|
|
|
|

![]() |
![]() |
![]() |
![]() | ||||
|
|
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | ||||
|
|
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | ||||
|
|
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | ||||
|
|
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | ||||
|
|
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | ||||
|
|
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | ||||
|
|
|
|
![]() |
![]() |
||
|
|


![]() |
![]() |
||||
|
|
Planting the 12th tree for peace in Rembrance Day - Ottawa
درست در روز یادبود شهدای جنگ در کانادا درختی برای صلح کاشته شد
روزهای آخر اقامت در کانادا در حال سپری شدن است و بعد از وقفه ای کوتاه دوباره با دوچرخه ادامه خواهیم داد. با کمک سوزان و جرج دوستان کانادایی ساکن اتاوا موفق شدیم درخت دوازدهم را در تاریخ 21 آبان 1386 (11 نوابر 2007) بکاریم . این درخت ، سومین و احتمالا آخرین درخت کاشته شده از پروژه خط سبز زمین ، در کانادا می باشد. در حال حاظر قصدمان رفتن به مونترآل و از آنجا حرکت به سمت جنوب و نیویورک می باشد ، پیش بینی می کنیم تا آخر نوابر به این شهر برسیم.
On 11th of November 2007, we planted our 12th tree for peace and environmental conservation in Ottawa
This peace tree (Green Ash) planted by cooperating of our Canadian friends Suzanne Labelle and George Vandrish in their own property. In this ceremony we could meet some other Canadian and Iranian friends. This tree is our 3rd peace tree in Canada and we are so happy that Toronto, Ottawa and Montreal are 3 parts of our green line around the world


به مناسبت 11 نوامبر ،"روز یادآوری" طی مراسمی در Down Town شهر اتاوا از سربازان کانادایی و خانواده های شهدا در جبهه های جنگ تجلیل شد. همه ساله این مراسم در روز 11 /11 (نوابر) ساعت 11 با حضور مقام های محلی و شرکت جمع کثیری از مردم برگزار می شود . ما هم موفق شدیم در این مراسم شرکت کنیم و در انتهای برنامه نیز به طور اتفاقی استفن هاربر (نخست وزیر کانادا) نزدیک ما شد و با جمعی از مردم ، از جمله با ما دست داد .
We were lucky to be in Ottawa on 11th of November 2007 - Remembrance Day
Remembrance Day - 11th of November - is set aside as a day to remember the sacrifice of those who have died in wars and conflicts. At 11 am on 11 November 1918 the guns of the Western Front fell silent after more than four years continuous warfare. The eleventh hour of the eleventh day of the eleventh month attained a special significance in the post-war years. The moment when hostilities ceased on the Western Front became universally associated with the remembrance of those who had died in the war. This first modern world conflict had brought about the mobilization of over 70 million people and left between 9 and 13 million dead, perhaps as many as one-third of them with no known grave. The allied nations chose this day and time for the commemoration of their war dead.

آن لحظه آنقدر سریع و غیر منتظره بود که نتوانستیم با ایشان حرف بزنیم و از هدفمان بگوییم .روز بزرگداشت قهرمانان جنگ مصادف با آخرین روز جنگ جهانی اول در سال 1918 است. در این جنگ که چهار سال بطول کشید 10 میلیون نفر کشته شدند.6میلیون کشته جنگ جهانی اول را شهروندان عادی تشکیل می دادند و در این بین بیش از 60،000 سرباز کانادایی نیز کشته شدند.میشل جین فرماندارکل کانادا و استفن هارپر نخست وزیر نیز با حضور در برنامه بزرگداشت قهرمانان جنگ در اتاوا از آنان تجلیل کرد.در این مراسم همچنین از 73 کشته کانادایی در جنگ افغانستان نیز تجلیل شد و برخی از مجروحان و معلولان جنگ نیز در مراسم حضور به هم رساندند.نظیر همین مراسم همزمان در افغانستان نیز برگزار شد. تمامی افرادی که در این مراسم شرکت داشتند و کسانی که می خواستند یاد شهدا را زنده نگاه دارند ، گل شقایق قرمز رنگ کوچکی به سینه زده بودند .

در انتهای مراسم نیز نیروهای ارتش و سربازان بازنشسته رژه رقتند .
اگر خاطرتان باشد و گزارش های قبلی را خوانده باشید ، خسته و کلافه رسیدیم به شهر مونترآل و چون کسی را در این شهر نمی شناختیم به ایستگاه اتوبوس رفتیم تا هرچه زودتر به اتاوا برگردیم ، اما زمانیکه با آقای شمیرانی (مسئول رادیو چکاوک) تماس گرفتیم ، با اصرار و لطف ایشان و آقای دکتر اعتضادی قرار شد تا چند روزی را در این شهر بمانیم و بیشتر به انجام امور فرهنگی بپردازیم ، هر چند که برای گرفتن جواب ویزای آمریکا باید سریعا به تورنتو برمی گشتیم .
فردای آن روز میهمانی و جلسه اعضاء رادیو چکاوک بود و ما هم به این مجلس دعوت شدیم . به بهانه حضور ما تقریبا جلسه اعضاء به یک میهمانی صلح و ضد جنگ تبدیل شد. خانم دکتر طباطبایی به زیبایی در مورد صلح و دلایل بروز جنگ صحبت کردند ، چند دقیقه ای هم به ما وقت داده شده تا در مورد دلایل سفر ، صلح و طبیعت صحبت کنیم . ضمن اینکه دوستان رادیو چکاوک با دسته گلهایی بسیار زیبا از ما استقبال کردند.

Meeting members of Chakavack-Persian Radio in Montreal
همانجا مطلع شدیم که در تاریخ 5 آبان 86 (27 اکتبر 2007) راهپیمایی صلح و به نوعی تظاهرات ضد جنگ در کانادا برپاست . دلیل این راهپیمایی اعتراض به حضور نیروهای جنگی کانادا در افغانستان خواهد بود . تا آنجا که ما مطلع شدیم سالهاست که نیروهای نظامی کانادایی در هیچ جنگی شرکت نکرده اند و بیشتر به شکل نیروهای UN و جهت برقراری صلح فعالیت داشته اند .
در جلسه چکاوک با خانم دکتر رضوی و خانم دکتر ژیلا آشنا شدیم ، این عزیزان هر دو از دندانپزشکان خوب ایرانی هستند و از ما خواستند تا برای چکاپ و ترمیم احتمالی دندانهایمان به مطبشان برویم . اصلا فکر نمی کردیم که در این مدت ۶ ماه دندانهایمان آسیب دیده باشد ، اما برای هردویمان این مشکل ایجاد شده و به لطف دوستان از پیشروی بیشتر جلوگیری شد .

Dr. Razavi, an Iranian dentist in Montreal fixed our teeth problems
در مدت اقامتمان در مونترآل با آقای قاضی آشنا شدیم و با کمک ایشان یک لپ تاپ خریدیم که مبلغ آن توسط اعضاء رادیو چکاوک پرداخت شد .

We could buy a Laptop by the cooperating of Iranian friends in Montreal
در روز سه شنبه 1 آبان (23 اکتبر 2007) نیز در جلسه پخش فیلم طبیعت ایران ، با جمعی دیگر از جوانان مونترآل آشنا شدیم و در مورد حیات وحش و گیاهی ایران صحبت کردیم . این جلسه در رستوران پارس و ماش (پارس و ماش نام قدیم مسجد سلیمان) همراه با اسلاید شو و گزارش برنامه همراه بود ضمن اینکه در زمان اجرای برنامه مصاحبه ای کامل و شرح اهداف سفر ، با ماهنامه اعتبار داشتیم.

Showing the movie of Iran Nature in Pars o Mash Persian restaurant in Montreal
روز راهپیمایی نزدیک می شد و ما می بایست ابتدا در روز جمعه خود را سریعا برای اجرای برنامه پخش فیلم و ملاقات با دانشجویان دانشگاه اتاوا به پایتخت رسانده و مجددا به مونترآل بر می گشتیم . باز هم کمک و لطف دوستان ایرانی شامل حالمان شد و ما را به ماشینهای شخصیشان به مقصد می رساندند که خوشبختنه با موفقیت به تمامی کارهای فرهنگی هماهنگ شده رساندیم .
با دوستان ایرانی قرار گذاشتیم تا در روز راهپیمایی همگی با دوچرخه در این مراسم شرکت کنند ، البته بارش شدید و مداوم باران باعث شد تا تعداد کمتری بتوانند خود را با دوچرخه به آنجا برسانند .


Walking for Peace on 27th of October 2007 in Montreal
در این راهپیمایی شهروندان مونترال - استان کبک اعتراض خود را به سیاست های جنگ طلبانه اعلام می کردند. حضور جمعیت ها و انجمن های مختلف ایرانیان نیز در این برنامه تاثیر بسزایی داشت . شبکه های مختلف رادیویی و تلویزیونی کانادایی نظیر (CBC , CTV , ... ) مراسم را پوشش می دادند . و ما موفق شدیم در یک پوشش خبری مناسب و بطور گسترده پیام خود را اعلام کنیم.

Having interview with different Medias like CTV – CBC and other local medias
در انتهای برنامه و پس از قرائت بیانیه برای صلح به ما هم چند دقیقه ای وقت دادند تا ما نیز بیانیه خود را خوانده و از اهداف این سفر و ماموریت خود صحبت کنیم که متن کامل آن اینچنین بود :

As an Iranian couple who is cycling around the world for peace and the environmental conservation, started our trip 6 months ago from Iran to convey a massage of peace and friendship from people of Iran to the other countries. We will be continuing our trip for about two years to make a green line around the world and help the environment by planting trees in different places
We strongly beleive that peace and environment are connected to each other. In the absence of peace, environment will destroy as well, and on the other hand, no one will be living in a peaceful world when there is no environment
We Iranians are peace-loving people
In the history, Iran has never attacked another nation but, has been the subject of many attacks
We Iranians love all other nations
We wish peace for every body in the world
On 1th of November 2007 we could take our USA visa. We requested for visa on 4th of October. After 6 days we recieved the answer of clearance by Email, so we left Montreal to Toronto as soon as we could to take our documents to USA embassy. Our plan is cycling from Montreal to New York and after that ride to south (Florida) part of USA as fast as we can due to the weather is getting cold and we have to leave Canada
دقیقا شب اولیکه وارد کانادا شدیم به سایت سفارت آمریکا برای گرفتن وقت مصاحبه ، مراجعه کردیم . در کانادا به علت درخواست زیاد برای ویزای آمریکا ابتدا می بایست برای ارائه مدارک و مصاحبه وقت قبلی بگیرید (به صورت اینترنتی) . به هر حال ما هم اقدام کردیم اما تا 6 هفته بعد هیچ وقت خالی وجود نداشت ، برای بعد از 6 هفته هم از آن تاریخ هنوز وقت داده نمی شد . به پیشنهاد یکی از دوستان ایملی برای سفارت فرستاده و وضعیت و علت درخواست فوری را شرح دادیم ، البته اشتباها آنرا برای طراح سایت فرستاده بودیم.
بعد از حدود 1 ساعت جواب ما را فرستادند و گفتند که مشکل ما به این بخش مربوط نمی شود و ایمیل را می بایست به مسئول بخش کنسولی بفرستیم، اما آنها خودشان این کار را انجام داده بودند . چند دقیقه بعد از طرف سفارت ایملی زده شد تا درخواستمان را کاملتر برایشان ارسال کنیم . فردای آن روز نیز تماس تلفنی گرفتند و برای چند روز بعد یعنی 4 اکتبر 2007 (اولین وقت ممکن) وقت دادند .
مدارکمان را کامل و در حدود 30-40 صفحه کپی از روزنامه ها و گزارشها آماده کردیم و به کنسولگری آمریکا در تورنتو رفتیم، البته ناگفته نماند که قبل از آن به تمام دوستانی که در نقاط مختلف آمریکا می شناختیم ایمیل زده بودیم و آدرس آنها را گرفته بودیم که در صورت نیاز آنها را به عنوان میزبان معرفی کنیم. خوشبختانه در لحظات آخر دوست عزیزی به نام شاهرخ نیکفر که از ابتدای سفر و از طریق مصاحبه BBC با ما آشنا شده بود ، ظرف 48 ساعت، 3 دعوت نامه یا بهتر بگوییم توصیه نامه از مراکز فعال زیست محیطی و صلح را به آدرس ما در تورنتو ارسال کرد.
به هر حال طبق وقت تعیین شده به سفارت رفتیم. مسئولین بسیار خوش برخورد بودند و وقتی می فهمیدند که ما برای صلح و حفظ محیط زیست رکاب می زنیم ، بسیار خوشحال می شدند . بعد از انگشت نگاری (به روش الکترونیکی) برخلاف سفارت کانادا از ما زیاد سئوال نپرسیدند و فقط خواستند تا مسیر حرکتمان را برایشان توضیح دهیم . در انتها هم گفتند می بایست از لحاظ امنیتی سوابق ما چک شود و این عمل در حدود 1 ماه طول می کشد و جواب مثبت و یا منفی بودن آن از طریق ایمیل به ما خبر داده خواهد شد .
طبق برنامه ریزی و تصور بر اینکه 1 ماه بعد جواب اعلام خواهد شد تصمیم گرفتیم به شهرهای اتاوا و مونترآل برویم که گزارش آنها را قبلا نوشته ایم .
وقتی به اتاوا رسیدیم در همان لحظات اولیه ورود ، طبق معمول سری به ایمیل ها زدیم و در کمال ناباوری ایمیل و در واقع جواب Clearanceکه برای هردوی ما همزمان آمده بود را دریافت کردیم. سفارت آمریکا بعد از 6 روز جواب داده بود و این برای ما که در این مدت بیشترین زمانهای سفر و سختیها را برای گرفتن ویزا و تمدید ویزا های مختلف گذرانده بودیم عجیب و غریب بود ( 1 ماه انتظار برای ویزای شن گن – 26 روز انتظار برای ویزای ونزوئلا – 14 روز برای ویزای کانادا و عدم تمدید ویزای شن گن در بلژیک – عدم صدور ویزای چین و ... ).
در ایمیل اعلام شده بود که ظرف مدت 60 روز همراه با مدارک اولیه و پاسپورت به کنسولگری مراجعه کنیم . تقریبا با این جواب تمام برنامه ما به هم خورد . هم می خواستیم بیشتر در این شهرها باشیم و هم می بایست سریع تر به تورنتو برمی گشتیم تا نتیجه ویزار را بفهمیم ، در شرایط عادی می توان مدارک و پاسپورت ها را پست کرده و ویزا را از طریق پست دریافت کرد اما ما حتما باید شخصا مدارک را می بردیم . به هر حال دوچرخه ها را در مونترآل گذاشتیم و با کمک دوستان به تورنتو برگشتیم . به کنسولگری مراجعه کردیم ، ویزای 100 روزه برایمان صادر شده بود . به این ترتیب تقریبا برنامه ما مشخص تر شد ، قرار شده تا دوباره به مونترآل برگردیم تا در هفته های آینده خود را به نیویورک برسانیم ، مسیر جنوب را ادامه خواهیم داد تا به هوای گرم و مناسبتر برسیم و از آن به بعد به سمت غرب تا لوس آنجلس ادامه داده در نهایت سعی داریم قبل از ورود به قاره آسیا دوباره به سمت شمال تا ونکوور-کانادا برویم . وارد مرحله حساس و جدیدی از سفر می شویم و امیدواریم که به لطف خدا برای رسیدن به هدف خود که در واقع اعلام پیام صلح و دوستی ایرانیان و حفظ طبیعت می باشد ، موفق شویم.....
ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی
با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی

We were lucky to be in Toronto on 31st of October 2007 - Halloween night
شب گذشته ۳۱ اکتبر ۲۰۰۷ همراه با دوستان ایرانی برای دیدن مراسم جشن هالووین به خیابان church در شهر تورنتو رفتیم . خیابان مملو بود از جمعیت به طوریکه پلیس از ورود ماشین به خیابان جلوگیری می کرد . بعضی ها با پوشیدن لباسهای ترسناک و گریم واقعا وحشتناک شده بودند و بعضی ها بیشتر حالت کمدی پیدا کرده بودند . تعداد زیادی از آقایان هم با پوشیدن لباسهای زنانه حسابی جلب توجه می کردند .








مطالب زیر از سایت ویکیپیدا در توضیح این جشن انتخاب شده است .
هالووین (هالوئین و هالوین هم نوشته شده) یکی از جشنهای سنتی مغربزمین است که مراسم آن در شب 31 اکتبر برگزار میشود. در آن شب معمولاً کودکان لباسهای عجیب و غیرمرسوم میپوشند و برای جمعآوری نبات و آجیل به در خانه دیگران میروند. جشن هالووین بیشتر در کشورهای امریکا، ایرلند، اسکاتلند و کانادا مرسوم است. این جشن را مهاجران ایرلندی و اسکاتلندی در سده 19 ام با خود به قاره امریکا آوردند.
یکی از نمادهای هالووین یک کدوتنبل توخالی است که برای آن دهان و چشم به صورتی ترسناک درآورده شده و با روشن کردن شمع در درون کدوتنبل به آن جلوهای ترسناک داده میشود.
تاریخچه
جشن هالووین که از دوهزار سال قبل تاکنون در چنین روزی میان غربیان برگزار میشود، بیان کننده اعتقاد پیشینیان آنان به جهان آخرت است. آخرین روز ماه اکتبر (نهم آبان ماه) زمان برگزاری یکی از جشنهای مذهبی در کشورهای اروپایی و آمریکایی است که به نام هالووین (Halloween) یعنی روز همه مقدسین معروف است. بنیانگذاران این جشن قوم سلتی بودند که سالها پیش از میلاد مسیح در ایرلند و شمال فرانسه زندگی میکردند. به روایت این قوم آغاز سال میلادی اول نوامبر است و با این اعتقاد آخرین شب سال یعنی سی و یکم اکتبر را زمان یادآوری از ارواح درگذشتگان قرار دادند و به این ترتیب جشنی برپا میکردند، همگی دور هم جمع میشدند، آتش میافروختند، قربانی میکردند و هر کس هر غذایی داشت با دیگران قسمت میکرد و همگی بر سر یک سفره مینشستند چراکه بر این باور بودند که در این شب راه میان دو جهان باز میشود و ارواح درگذشتگانشان نیز در این جمع حاضر میشوند و ارتزاق میکنند؛ پس کسانی که با سخاوت بیشتری در این جشن شرکت میکردند مورد شفاعت درگذشتگان نزد خداوند قرار گرفته و تا پایان آن سال از گزند بدیها و بلاها در امان میماندند.
از دیگر مراسمی که در این بخش برگزار میشد که البته هر کدام بعدها تغییر کرده و به شکلی کاملاً دگرگون درآمد، میتوان به این موارد اشاره کرد: پوشیدن لباسهایی از پوست سر حیوانات، پیشگویی توسط کشیشان، خوردن سیب که سمبل پومانا (خدای میوه و درخت) بود و بردن باقی ماندههای آتش و خاکستر به خانهها با این نیت که آنها را از بدیها و از سرمای زمستانی که در پیش بود در امان بدارد. در انتها کشیشها با شب زندهداری، دعا و نماز آخرین شب سال را به پایان برده و ارواح مقدس را از برزخ به بهشت رهمنون میکردند. پس از گذشت سالیان دراز و با حمله رومیها به این منطقه آیین هالووین دچار تغییراتی شد که ورود مسیحیان کریستین به این سرزمین و اختلاط عقاید آنها به یکدیگر در این تغییرات بیتأثیر نبود تا آنجا که کمکم «شب همه مقدسین» دیگر تنها متعلق به ارواح پاک نبود بلکه شیاطین و ارواح خبیثه را نیز در این جشن حاضر میدانستند. از این رو برخی از مردم در جشن هالووین لباسهای عجیب و ترسناک میپوشیدند تا در برابر ارواح گناهکار ایستادگی کنند و به شکلی نمادین آنها را ترسانده و از میان خود برانند. رفته رفته با شکل گیری زندگی شهری، کشاورزان تنها قشری شدند که مصرانه این جشن را برگزار میکردند و برای آن به در خانهها میرفتند و طلب غذا و خوراک برای پذیرایی در جشن میکردند. در همین دوران موضوع تریت (رفتار نیک: treat) و تریک (حیله و نیرنگ: trick) پیش آمد، به این صورت که اگر کسی سخاوت به خرج میداد و چیزهای بیشتری به هالووین اهدا میکرد برای او یک کار نیک انجام میدادند و هر کس کالا یا خوراک قابل توجهی نمیداد او را به سخره و بازی میگرفتند. اوایل سده ۱۹ بسیاری از ایرلندیها به آمریکا مهاجرت کردند و به این ترتیب بسیاری از آیینها و اعتقاداتشان بار دیگر دچار تغییر و تحول شد به عنوان مثال آمریکاییها حضور شیاطین و ارواح گناهکار در هالووین را بیشتر مورد استقبال قرار دادند و بیشتر سمبلهایی که برای آن در نظر گرفتند ترسناک و خشن بود تا آنجا که شرارت و شیطنت در این شب کاملاً عادی و معمولی به نظر میرسید. گاه پیش میآمد که راه مردم را میبستند، به در خانهها سبزی و میوه پرتاب میکردند، با سنگ و کلوخ دودکش خانهها را مسدود میکردند و دیگران را مورد آزار و اذیت قرار میدادند با این عنوان که این اتفاقات ناشی از حضور ارواح موذی و شیاطین است و آنها هستند که مرم را «تریک» میکنند. این اعمال باعث شد برگزاری هالووین در آمریکا برای مدتی متوقف و مسکوت بماند و پس از آن برای اولین بار به طور رسمی در سال ۱۹۲۰ به شکلی متعادل در آمریکا، هالووین جشن گرفته و به عنوان یک روز مذهبی شناخته شد. هر چند که باز هم این مراسم با آنچه در ذهن و نیت پدید آورندگان قدیمی آن بود بسیار متفاوت برگزار شد.
هالووین در کشورهایی چون ایرلند و اسکاتلند همچنان یکی از روزهای مذهبی و محترم به شمار میرود و با برگزاری این جشن کمکم به استقبال کریسمس و میلاد حضرت عیسی میروند.
بعد از کاشت درخت یازدهم و با کمک فرهاد (یکی از ایرانیان مقیم مونترآل) خود را سریعا به اتاوا رساندیم تا بتوانیم خود را به برنامه اسلاید شو و پخش فیلم طبیعت ایران و گزارش برنامه سفر برسانیم. این مراسم در تاریخ ۴ آبان ۱۳۸۶ (26 اکتبر 2007) با تلاشهای گروه دانشجویان ایرانی دانشگاه اتاوا به شکلی بسیار زیبا و با شکوه اجرا گردید .

برای مشاهده عکسهای بیشتر از اجرای برنامه اینجا کلیک کنید :
http://community. webshots. com/slideshow/ 561279609YDIRTy? mediaPosition= 2
فکر می کنم یکی از پرمشغله ترین روزهای سفر را در مونترآل تجربه کردیم ، در مدتی که در این شهر بودیم چندین ملاقات با گروه های مختلف ایرانی ، چندین مصاحبه با شبکه های مختلف از جمله رادیو چکاوک ، CBC , CTV , Chin Radio و پخش فیلم و اسلاید شو ، رفتن به دندانپزشکی ، خرید Laptop ، شرکت در راهپیمایی برای صلح (Walk for Peace) و نهایتها کاشت درخت یازدهم به نشانه صلح و حفظ طبیعت . به علت آماده نبودن عکسها گزارش کامل را تا چند روز آینده می نویسیم .


با تلاشهای فراوان رادیو چکاوک ، آقای دکتر جمشید اعتضادی و همسرشان خانم دکتر دیانا طباطبایی ، روز جمعه ۴ آبان 1386 (26 اکتبر 2007) موفق به کاشت درخت صلح یازدهم در پارک Jos-Montferrand در مرکز شهر مونترآل شدیم . این مراسم با همکاری شهرداری منطقه Peter-McGill شهر مونترال به طور رسمی، به نام ایران و ایرانیان کاشته شد. ضمن ملاقات با آقای Karim Boulos معاون شهرداری و گفتگو در رابطه با اهداف سفر ، معاون شهردار پرچم ما را امضا کردند. در این مراسم جمعی از ایرانیان علاقمند به حفظ طبیعت نیز حضور داشتند . این درخت که از نوع Maple (سنبل کانادا) بود ، دومین درخت صلح کاشته شده در کشور کانادا می باشد .


اینم پرچم ما که هر روز به تعداد امضاهای اون اضافه می شه
برنامه پخش فیلم طبیعت ایران ساخته آقای محمد علی اینانلو و گزارش برنامه 20000 کیلومتر برای صلح و حفظ طبیعت در دانشگاه اتاوا
برگزار کننده : گروه دانشجویان ایرانی دانشگاه اتاوا
زمان : جمعه - 26 اکتبر 2007
مکان : University of Ottawa, Montpetit Building (next to University Center) Room # 202
Dear All
ISAUO is pleased to announce its very exceptional event for this friday. Nasim and Jafar, the Iranian world cyclists, are going to show us the slides of their trip as well as a short movie about Iran. We will also have the chance to talk with them and share the exciting stories and experience of thier long trip. To know more about them, please visit their web site at: http://www.rmc4peace.com
Time: Friday, 26 Oct. At: 6:00 PM
Place: University of Ottawa, Montpetit Building (next to University Center) Room # 202
http://www.uottawa.ca/map/index.html
خیلی زود اتاوا را ترک کردیم تا بتوانیم در چند روز باقی مانده تا اجرای برنامه فرهنگی در دانشگاه اتاوا ، سری هم به شهر مونترآل - 250 کیلومتری شرق پایتخت در استان کبک بزنیم . هوا نسبت به روزهای قبل گرمتر بود اما اینبار زیاد نگران نبودیم ، چون توانسته بودیم چندین لباس گرم تهیه کنیم . به علت ناقص بودن نقشه ، زمان بیشتری را برای پیدا کردن مسیر صرف کردیم و چندین بار مجبور شدیم بخش هایی از مسیر را برگردیم . در کانادا تقریبا تمامی جاده ها ، بزرگراه خوانده می شوند که البته بعضی از این بزرگراه ها به حدی باریک هستند که فقط 2 تا ماشین می توانند از کنار هم رد شوند . در مسیر بین اتاوا – مونترآل چون اتوبان بزرگی در نزدیکی مسیر حرکت ما نبود ، جاده شلوغ و مملو از کامیون و ماشین های بزرگ بود ، چندین بار از این جاده خارج شدیم اما دوباره مجبور بودیم برگردیم و این مسئله همراه با آسیب دیدگی ساق پای نسیم (که البته امیدوارم مشکل خاصی نباشد) باعث شد زمان را از دست بدهیم . بالاخره هم جاده را عوض کردیم و با گذشتن از یک رودخانه وارد مسیری بسیار زیبا و خلوت شدیم .


وارد استان کبک شده بودیم و شب اول را در حیاط منزل یک کانادایی چادر زدیم . یک نکته جالب اینکه بعد از صحبت و کسب اجازه برای برقراری کمپ ، صاحبخانه با قهوه و شام (البته در چادر خودمان) از ما پذیرایی کرد . جالب از این نظر که بعد از ماهها این اولین باری بود که در طول سفر و بین راه شخصی ما را به شام دعوت می کرد، این در حالیست که وقتی در جاده های ایران رکاب می زدیم لحظه به لحظه مورد لطف و محبت ایرانی های مهمان نواز قرار می گرفتیم. انصافا ایرانی ها در هر کجای دنیا که باشند مهمان نواز و با محبت هستند. کانادایی ها مردمان مهربان و علاقمند به فعالیتهای زیست محیطی و صلح طلب هستند و تقریبا در بین را با هر کدام از آنها که صحبت کرده و هدف و پیام خود را اعلام می کنیم ، با علاقه فراوان استقبال کرده و از این حرکت حمایت می کنند.



در روز دوم در هوایی خنک و نیمه ابری از طبیعت زیبای پاییز لذت میبردیم اما خوشحالی ما زیاد طول نکشید چراکه در میانه های راه بارش باران شدت گرفت و مجبور بودیم مسیری حدود 80 کیلومتر را زیر باران شدید رکاب بزنیم. 10 – 15 کیلومتری شهر مونترال تقریبا احساس می کردیم که در یک استخر و یا زیر دوش داریم حرکت می کنیم هوا هم تاریک و کمی سرد شده بود . نزدیکی یک سوپر مارکت در گوشه ای ایستادیم تا شاید کمی از شدت باران کم شود اما انگار . . .
از تلفن عمومی به چند نفری زنگ زدیم تا شاید بتوانید آشنایی در این شهر پیدا کنیم ، موفق نشدیم . هوا کاملا تاریک شده بود و هنوز باران با همان شدت (گاهی هم بیشتر) می بارید . چند ساعتی را در زیر سقف سوپر مارکت به انتظار نشستیم تا در صورت قطع شدن باران دنبال جایی برای چادر زدن باشیم . اما انگار این باران قصد قطع شدن نداشت . ساعت حدود 11 شب بود که ناامید از آنجا خارج شدیم تا شاید بتوانیم جایی را برای چادر زدن پیدا کنیم . همه جا خیس بود ، حتی زیر درخت ها ، ما هم داخل شهر بودیم و پیدا کردن جایی مناسب ، بسیار سخت و مشکل بود . نهایتا یک مدرسه پیدا کردیم و وارد شدیم ، جلوی در ورودی یک سقف کوچک وجود داشت که از بارش مستقیم باران روی سرمان جلوگیری می کرد . سکو و سقف فقط به اندازه چادر جا داشت و به سختی توانستیم آنرا برپا کنیم . 2 عدد کیسه بسیار مقاوم و بزرگ داشتیم که زیر چادر انداختیم اما بعد از مدتی متوجه شدیم که باز هم آب وارد چادر می شود . تقریبا در یک چاله آب خوابیده بودیم ، اما چاره دیگری نداشتیم و باید تحمل می کردیم .

هنوز ساعتی نگذشته بود که با صدای چند نفر از جا پریدیم . 7-8 تا نوجوان برای خوش گذرانی و نوشیدن مشروب به محوطه مدرسه آمده بودند !!!
مثل اینکه دوچرخه های ما برایشان جالب بود ، چون وقتی در چادر را باز کردم به سرعت از کنار آنها فرار کردند . خیلی نگران بودیم ، هر وسیله ای از چرخهایمان کم شود ، سفر با مشکل روبرو خواهد شد . به هر حال چند ساعتی را در حیاط مدرسه به یاد روزهای خوش (!؟) سربازی نگهبانی دادم تا بالاخره دوستان خسته شدند و رفتند و ما هم توانستیم چرتی بزنیم . صبح زود بیدار شدیم تا وسایل را جمع کنیم ، چون اگر کسی قصد وارد شدن به مدرسه را داشت می بایست از روی سر ما رد می شد . خوشبختانه شنبه بود و ظاهرا مدرسه تعطیل. به هر حال جمع و جور کردیم و راه افتادیم . هنوز چند کیلومتری دور نشده بودیم که چرخ نسیم پنچر شد . بعد از چند دقیقه ادامه دادیم اما در فاصله کمتر از 5 کیلومتر 2 بار دیگر پنچری .

آخرین بار تمام چرخ و لاستیک و تویوپ را درآوردیم ، چون در دفعات قبل هرچه دنبال میخ و یا سوزنی که احتمالا در لاستیک گیر کرده باشد ، گشتیم ، چیزی پیدا نکردیم . اینبار متوجه شدیم که کنار لاستیک به مرور زمان و فرسودگی پاره شده و با فشار ترمز ها باعث پنچری می شود . تقریبا در اوج بودیم !!!!
کلی وقت گذاشتیم و با کمک چسب پارچه ای سعی کردیم مشکل را حل کنیم ، البته به طور موقتی . در هنگام تعمیر یکنفر کانادایی به ما می گفت که خیلی خوش شانسیم (!!) چون دقیقا روبروی یک فروشگاه و تعمیرگاه دوچرخه به مشکل برخورده بودیم .
تقریبا بعد از ظهر شده بود و ما فقط چند کیلومتر رکاب زده بودیم . هوا هم ابری بود و احتمال می دادیم دوباره باران ببارد ، از خیر دیدن مرکز شهر گذشتیم و خود را به ایستگاه اتوبوس رساندیم تا به اتاوا برگردیم . در ایستگاه یکبار دیگر به دوستان زنگ زدیم . اینبار ورق برگشت و دوباره خوشبخت شدیم… (ادامه دارد)
همانطور که در گزارش های قبلی هم نوشته بودیم ، در روز عید فطر به اتاوا رسیدیم و از همان لحظات اولیه مورد لطف ایرانیان مقیم پایتخت قرار گرفتیم ، یکی از این عزیزان خانم سارا بود که همراه با آتنا خانم ، لحظه ای از کنار نسیم دور نمی شدند و اصرار داشتند تا ما رو به خانه دعوت کنند . سارا که در آرایشگاه شخصی خود به کار آرایشگری مشغول است ، یک فرشته تمام عیار است و همین طور خانواده گرم و صمیمیش (ادیب آقا – پرستو و تنیشا) به ما خیلی لطف داشتند .

در مدتی که در منزل ایشان بودیم اصلا فکر نمی کردیم که در کانادا هستیم و انگار در تهران و در خانه خودمان بودیم . با کمک سارا و همراهی آتنا توانستیم کلی لباس گرم بخریم و شاید کمی از نگرانی هایمان به خاطر سرما کم شود .
درب منزل سارا کریم زاده هیچ وقت قفل نمی شود و همیشه و در هر زمان با روی خوش آماده پذیرایی از مهمانان ایرانی و غیر ایرانیست. نکته جالب اینکه وقتی با سارا به گردش می رفتیم و در زمان ترک کردن ماشین (که اونهم هیچ وقت قفل نمی شد) ، ما نگران وسایل و کوله پشتی های خودمان بودیم و خواهش می کردیم که اونرو قفل کنه.

وقتی از این عزیز جدا می شدیم عطر دیرآشنای اسپند را بعد از 6 ماه دوباره حس کردیم و بعد از رد شدن از زیر آیینه و قرآن به سمت مونترال حرکت کردیم.
خانم Suzanne (تصویر سمت چپ بالا) همراه با همسرشان آقای George Vandrish از دوچرخه سواران و ورزشکاران قدیمی کانادایی هستند و هردو از علاقمندان به ایران و فرهنگ ایرانی ، با هدیه ۲ عدد کاپشن مناسب زمستان ما را در این سفر همراهی کردند .

با هماهنگی های انجام شده توسط گروه دانشجویان ایرانی دانشگاه اتاوا (ISAUO) در روز یکشنبه 14 اکتبر برنامه دوچرخه سواری کوهستان به مسافت 40 کیلومتر در طبیعت بسیار زیبا ، رنگارنگ و پاییزی Gatineau Park انجام شد . یکی از مناطق بسیار دیدنی در این پارک ، دریاچه Pink Lake می باشد و به گفته دوستان شاید تا هفته آینده به اوج زیبایی خود برسد چون هنوز بعضی از درختان به رنگ سبز بودند و با تبدیل شدن رنگ آنها به قرمز و انعکاس تصاویر در دریاچه ...
هر چه در وصف این طبیعت زیبا سخن بگوییم کم گفتیم. آرام ، زیبا و باورنکردنی. تنها آرزوی ما اینست که دست بشر و پیشرفت تکنولوژی این طبیعت زیبا را بیش از این آلوده و نابود نسازد و تمامی مردم در سراسر دنیا برای متوقف ساختن گرمایش زمین و نابودی طبیعت چاره ای بیندیشند.


در این برنامه آقایان : رضا فلاحتی – رضا قاسم آقایی – علیرضا میرزایی – مجید ناجی و محمد کریمی از گروه ISAO شرکت داشتند .
بعد از اجرای برنامه نیز در رادیو نماشوم و همصدا (رادیو های فارسی زبان در اتاوا) گزارش این برنامه و اهداف کلی سفرمان پخش شد

فردای روز جشن شکرگذاری (Thanksgiving) ، تورنتو را به سمت اتاوا ترک کردیم و بعد از 4 روز و نیم در شرایطی که ایرانیان مقیم اتاوا در حال برگزاری مراسم عید فطر در فرهنگسرای ایرانیان بودند ، به این شهر رسیدیم و مورد استقبال و لطف مردم و مسئولین فرهنگی سفارت ایران در کانادا قرار گرفتیم . در ابتدای حرکت هوا بارانی و ابری بود و در شب چهارم هوا بسیار سرد شد. صبح که از چادر خارج شدیم باور نمی کردیم که سطح چمن ها یخ زده باشد . تقریبا تمام لباسهایمان را پوشیده بودیم و به سختی رکاب می زدیم ، وزش باد مخالف و سرد هم حسابی کلافه مان کرده بود ، اما به محض رسیدن به شهر و ایرانیان مهربان تمامی سختیها را فراموش کردیم .

یکی از جاذبه های طبیعی در این مسیر منطقه ۱۰۰۰ جزیره می باشد که به علت زمان کم نتوانستیم به طور کامل از این منطقه بازدید کنیم 

در روز سوم مه شدیدی سراسر مسیر را پوشانده بود وتقریبا در فاصله چند متری چیزی دیده نمی شد


در روز ۶ اکتبر ۲۰۰۷ و در محل سالن شهرداری نورنت یورک بعد از نمایش فیلم طبیعت و اکوتوریسم ایران ساخته آقای اینانلو ، در جمع گروهی از ایرانیان مقیم تورنتو گزارش تصویری از ابتدای سفر ، گذر از کشورهای اروپایی و ورود به کانادا ارائه شد . در این جلسه آقایان David L. Cohen و David Shiner از مسئولین شورای شهر و شهرداری استان Ontario حضور داشتند که پس از ملاقات و اعلام پیام صلح و دوستی ایرانیان و حفظ طبیعت پرچم صلح ما را امضا کردند.
اعلام این برنامه توسط روزنامه های سلام تورنتو - گنج شایگان - شهروند - ایران جوان - سایت http://iranto.ca/ شبکه ارتباطی ایرانیان مقیم تورنتو و پوشش خبری نیز توسط رادیو صدای ایران و رادیو زمانه انجام شد.


در روز ۷ اکتبر نیز برنامه راهپیمایی در منطقه بسیار زیبای Caledon Hills توسط گروه ایرانیان تورنتو ، ترتیب داده شده بود و ما نیز توانستیم در این جمع حضور یافته و از پاییز زیبا و معروف کانادا لذت ببریم .
Forks of the credit و آبشار Cataract از جاذبه های گردشگری این منطقه می باشد .
آقای مرتضی تهرانی هماهنگ کننده جلسه گزارش برنامه و پیاده روی در جنگل بود که جا داره از ایشان کمال تشکر را داشته باشیم .

چند تصویر از پاییز ....



محله ایرانیان در تورنتو
چقدر این دنیا کوچیکه !!! این اولین جمله ای بود که وقتیکه چند روز پیش خانم May Koopman رو در تورنتو کانادا ملاقات کردیم به ما گفت . می ، از 150 کشور بازدید کرده و به بیش از 10 زبان مسلطه و صحبت می کنه .زمانیکه برای اولین بار می را در هتل جاده ابریشم یزد ملاقات کردیم , هیچ وقت فکر نمی کردیم که ممکنه همدیگر را در دوباره در اینجا ببینیم . این خانم که معمولا هم به تنهایی سفر می کنه ، سال گذشته برای یادگیری زبان فارسی به ایران آمده بود و باور کردنی نبود که در این زمان کوتاه اینچنین به زبان فارسی مسلط شده باشه به طوریکه در مدت 2-3 ساعتی که با هم بودیم کلا با هم فارسی صحبت می کردیم .

در روز جمعه ۵ اکتبر ۲۰۰۷ مصادف با ۱۳ مهرماه ۸۶ موفق به کاشت درخت صلح دهم در پارک Phyllis Rawlinson Park و در شهر Richmond Hill کانادا شدیم. این درخت در واقع اولین درخت صلح ما در قاره آمریکاست که با تلاشهای فراوان دوستان ایرانی بویژه آقای سعید سلطانپور کاشته شد. البته کاشت این درخت داستان جالبی دارد . در کانادا می بایست هزینه ای جهت کاشت درخت پرداخت شود مثلا در تورنتو ۶۰۰ دلار و در ریچموند هیل ۱۵۰ دلار . به گفته یکی از دوستان این هزینه صرف پروژه های زیست محیطی می شود ، البته از طرفی هم باعث عدم کاشت درخت توسط افراد معمولی خواهد شد . به هر حال بعد از هماهنگی های لازم یکی از اعضاء شورای شهر آقای David L. Cohen این هزینه را پرداخت نمود و روزیکه ما جهت مصاحبه برای ویزا به کنسولگری آمریکا رفته بودیم ، درخت کاشته شد و روز بعد آنرا به ما تحویل دادند !!!!
پارک ۹۹ هکتاری Rawlinson Park توسط یک خانم خیر وقف طبیعت شده بود. این خانم وصیت کرده که تحت هیچ شرایطی از این فضا برای ساخت و ساز استفاده نشود. معمولا افراد به مناسبتهایی برای خود و یا خانواده خود در این پارک درخت می کارند که هر درخت شناسنامه و مدارک مربوط به خود را دارد. این که چه کسی و با چه هدفی این درخت را کاشته. قرار شده با کمک های آقای سلطانپور پلاکی به اسم ایران کنار این درخت ما نصب شود .
در روز تحویل گرفتن درخت گروهی از ایرانیان مقیم تورنتو نیز حضور داشتند .
مطالب زیر گزارش برنامه دوچرخه سواری تورنتو - نیاگارا می باشد که توسط دوست عزیر آقای مرتضی تهرانی یکی از اعضای فعال گروه ایرانیان تورنتو تهیه شده است .

آخر هفته گذشته گروه ایرانیان تورنتو برای همراهی با نسیم و جعفر ادریسی٬ دوچرخه سواران ایرانی که در حال رکاب زدن دور دنیا برای صلح و حفاظت از محیط زیست هستند و هم اکنون در تورنتو به سر میبرند٬ برنامه دوچرخه سواری گروهی ترتیب داده بود.
مسیر از تورنتو (تقاطع شپرد و لِزلی) تا آبشار نیاگارا برنامه ریزی گردید و توقفهایی در طول مسیر در مرکز تجاری شهر تورنتو٬ اُکویل٬ سن کاترین و نیاگارا در نظر گرفته شد. برنامه روز شنبه ٢٩ سپتامبر ساعت ٧ صبح آغاز گردید و در ساعت ٣٠׃٬٨ گروه در مرکز شهر تورنتو مصاحبه ای با شبکه تِن تی وی انجام داد و به سمت اُکویل حرکت کرد. دوچرخه سواران پس از استراحتی کوتاه در اُکویل٬ حوالی ظهر به سمت شهر سن کاترین حرکت کردند و مسیر٧٥ کیلومتری را در طی ٥ ساعت پیمودند و پس از کمی استراحت٬ ٢٠ کیلومتر انتهایی را تا شهر نیاگارا روی دریاچه را طی کردند و در ساعت ٦ بعد از ظهر به مقصد رسیدند. گروه شب را در کمپ گذراند و درروز یکشنبه ساعت ١١ مسیر ٢١ کیلومتری نیاگارا روی دریاچه تا آبشارهای نیاگارا را با دوچرخه طی کرد. در مجموع دوچرخه سواران ١٨٥ کیلومتر را روز شنبه رکاب زدند.
در کنار جعفر و نسیم ادریسی٬ فرزاد معصوم زاده٬ احسان قره گزلو و مسعود غفاری پور دوچرخه سواری کردند و هماهنگ کننده برنامه٬ مرتضی تهرانی هم قسمتهایی از مسیر را رکاب زد و اتومبیل پشبیبانی را هدایت میکرد. فرزاد معصوم زاده٬ عضو سابق تیم دوچرخه سواری و ِترا اتلان٬ دو سال پیش مسیر ونکوور تا نیاگارا را با دوچرخه برای سازمان محک (خیریه کودکان سرطانی) طی کرده بود و این بار با این گروه برای صلح و حفاظت محیط زیست دوچرخه سواری می کرد. الهام قلعه نویی ، همسر فرزاد نیز بخشهایی از مسیر را همراه با دیگر افراد گروه دوچرخه سواری کرد .
گزارش تلویزیونی Ten TV

آغاز حرکت از شهر تورنتو
بررسی مسیر توسط فرزاد و مرتضی
در مسیر حرکت



استراحت در بین مسیر

آبشار نیاگارا



کمپینگ
ثبت خاطرات سفر توسط احسان و فرزاد
Toronto-Iranians group has organized a session with Nasim and Jafar Edrisi, Iranian cyclists pedaling around the world for Peace and Environmental Conservation. They will explain their mission and will give us a report of their journey from Iran to Canada through Europe
North York Civic Centre, Council Chamber
5100 Yonge street, North York, ON
Saturday, Oct. 6, 2007, 6 to 9 pm
گروه ایرانیان تورنتو جلسه ای برای آشنایی با نسیم و جعفر ادریسی دوچرخه سواران ایرانی که در حال رکاب زدن دور دنیا برای صلح و حفظ محیط زیست هستند و هم اکنون در تورنتو به سر می برند ، ترتیب داده است . نسیم و جعفر ضمن تشریح اهداف ، گزارش تصویری از سفرشان از ایران تا کانادا از طریق اروپا را ارائه می نمایند . در ضمن فیلمهایی از طبیعت ایران و صنایع دستی این کشور به نمایش گذاشته خواهد شد .
زمان : شنبه ۶ اکتبر ساعت ۶ الی ۹ عصر
مکان : سالن شهرداری نورنت یورک - شماره ۵۱۰۰ - خیابان یانگ
لطفا برای کسب اطلاعات بیشتر با تلفن ۴۱۶۸۲۶۷۸۱۴ تماس حاصل فرمایید .
همانطور که در گزارش قبلی گفته بودیم قرار است در تاریخ 29 و 30 سپتامبر با همراهی جمعی از ایرانیان مقیم کانادا مسیر تورنتو – آبشار نیاگارا را دوچرخه سواری کنیم ، تا رسیدین به این تاریخ ، زمان مناسبی بود که سری به شهرهای اطراف بزنیم . برنامه خاصی نداشتیم تا اینکه از طریق آقای سلطانپور با دوست عزیز و مهربانی با نام آقای یحیی نطاق آشنا شدیم . بهانه خوبی تا برای دیدن ایشان به شهر London در 200 کیلومتری غرب تورنتو برویم .

نکته جالب اینکه قبل از ورود به کانادا نگران سرمای پاییز بودیم ولی آفتاب و گرمای این چند روز باورنکردنی بود. مدت دو روز ، در هوایی بسیار گرم و آفتابی، مسیر 238 کیلومتری را طی کردیم و مجبور شدیم کیلومترهای آخر را در تاریکی رکاب بزنیم . در اینجا دیگر خبری از جاده های مخصوص دوچرخه سواری نیست ، سایز ماشینها مخصوصا کامیونها هم بسیار بزرگتر از اروپا است و عملا رکاب زدن در جاده های کانادا خطرناک است .به خاطر تاریکی شدید ، 20 کیلومتر مانده به شهر در کنار جاده ایستادیم تا شاید به وسیله ماشین و یا وانتی ادامه بدهیم ، اما بعد از 10 – 15 دقیقه انتظار خبری نشد و کسی حاضر نبود بایستد ، پس مجبور بودیم در آن شرایط سخت و خطرناک ادامه دهیم . هرچی چراغ داشتیم به کوله هایمان بستیم تا شاید راننده ها ما را بهتر ببینند . به هر حال به سلامت رسیدیم و بعد از دیدن آقای نطاق خستگیمان کاملا فراموش شد .

شهر London با حدود 300000 نفر جمعیت ، شهری است دانشجویی . مدت یک روز را در آن شهر ماندیم و با خاطره ای خوش آنرا ترک کردیم . برای اینکه دوباره به شب برخورد نکنیم ، اینبار مسیر برگشت را 2 روز و نیم برنامه ریزی کردیم اما به علت بارندگی شدید دوباره دچار مشکل شدیم . شب اول را در یک مزرعه خوابیدیم . مزرعه پر بود از حیوانات خانگی و چندین سگ و گربه . سگ آقای مزرعه دار سایز بسیار کوچکی داشت اما بسیار قوی و پر زور و با یک حرکت تیرک چادرمان را شکست . با زحمت و کلی چسب آنرا چسباندیم اما نیمه های شب یکی از گربه ها هم روی چادرمان پرید و دوباره تیرک شکست .


به خاطر باران شدید مجالی برای تعویض و یا تعمیر نبود پس تا صبح صبر کردیم . قصد داشتیم صبح خیلی زود به راه بیافتیم ، اما باران مجال نمی داد حدود ساعت 9 دیگر خسته شدیم و راه افتادیم . بعضی قسمتهای جاده بسیار باریک و خطرناک بود ، کامیونها با سرعت از کنارمان رد می شدند و آب باران را به سرتا پایمان می ریختند اما با دل سپردن به زیبایی های مسیر (پاییز رویایی استان اونتاریو) به پیش می رفتیم. بعد از ظهر هوا کمی بهتر شد و باران قطع شد اما شب دوم دوباره تا صبح باران بارید ، ما هم در یک پارک عمومی و درست روبری دریاچه اونتاریو(Ontario) چادر زدیم و با خودمان فکر می کردیم که تا چند روز پیش در کنار دریای شمال خوابیده بودیم و حالا هزاران کیلومتر آنطرفتر به فکر ادامه مسیر هستیم .

از بدو ورود به تورنتو جاهای جالبی رو دیدیم و سر زدیم و یکی از آنها رفتن به آرایشگاه ایرانی بود (آرایشگاه دوستان) و بعد از حدود 5 ماه تونستم موهام رو مرتب کنم .

برج CN tower بلندترین ساختمان جهان با ارتفاع 33/553 متر


خیابان Yonge به طول 1896 کیلومتر ، بلندترین خیابان جهان که انتهای آن به مرکز شهر تورنتو می رسد

اسم بعضی از شهرهای کانادا از روی شهرهای مهم کشورهای اروپایی گرفته شده است

این روزها همه در تدارک جشن هالووین هستند . هالووین یکی از جشنهای سنتی مغربزمین است که مراسم آن در شب 31 اکتبر برگزار میشود. در آن شب معمولاً کودکان لباسهای عجیب و غیرمرسوم میپوشند و برای جمعآوری نبات و آجیل به در خانه دیگران میروند. جشن هالووین بیشتر در کشورهای امریکا، ایرلند، اسکاتلند و کانادا مرسوم است. این جشن را مهاجران ایرلندی و اسکاتلندی در سده 19 ام با خود به قاره امریکا آوردند.
یکی از نمادهای هالووین یک کدوتنبل توخالی است که برای آن دهان و چشم به صورتی ترسناک درآورده شده و با روشن کردن شمع در درون کدوتنبل به آن جلوهای ترسناک داده میشود.


این هم چندتصویر از شهر تورنتو



پاییز هیچ حرف تازهای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که میرود
درختها چه زود به گریه میافتند (حافظ موسوی)

پس از 142 روز و طی 4038 کیلومتر وارد قاره آمریکا – کشور کانادا و شهر تورنتو شدیم . در این مدت توانستیم با کمک ، حمایت و همراهی شما دوستان عزیز و عبور از 7 کشور اروپایی تعداد 9 درخت صلح و دوستی به نام ایران به یادگار بگذاریم.
2 ماه پیش زمانیکه سفارت کانادا با کمال احترام به ما ویزا نداد هیچ فکر نمی کردیم بتوانیم سفرمان به دور دنیا را به اتمام برسانیم ، اما با کمکهای فراوان آقایان راستبین و منتظمی این مشکل حل شد . روزهایی که مدت ویزای شنگنمان به اتمام می رسید و تصمیم گرفتیم به کانادا سفر کنیم تازه فهمیدیم که می بایست بلیط دو طرفه همراه با ویزای مقصد بعدی را همراه داشته باشیم تا بتوانیم به کانادا سفرکنیم . مجبور به تمدید ویزای اروپا شدیم تا شاید بیشتر بتوانیم تحقیق کنیم و در ضمن بلیط هواپیما نیز ارزانتر شود . بلیطی که اگر مجبور به خرید آن بودیم می بایست پولی که برای کل سفر در نظر گرفته بودیم را یکجا بپردازیم.
کمی صبر کردیم و سرانجام یک روز به طور اتفاقی توانستیم با یکدهم قیمتهای گذشته (264 یورو) بلیط اینترنتی تهیه کنیم . کم کم به زمان حرکت نزدیک می شدیم ، در آخرین روزها و با کمک مسئولین سفارت ایران در لاهه ویزای ونزوئلا آماده شده بود ، اما ما بلیط را خریده بودیم و آنهم یک طرفه ...
این اولین باری بود که با هواپیما می خواستیم دوچرخه ها را حمل کنیم ، هر روز موضوع جدیدی را می فهمیدیم ،مثلا هر کیلو اضافه بار 5 یورو جریمه و ما هم در حدود 20 کیلو اضافه بار یعنی دوچرخه ها را داشتیم .

استرس و هیجان در شب آخر به حدی بود که نتوانسته بودیم به درستی استراحت کنیم ، البته چند روز قبل و از طریق سایت های اینترنتی متوجه شدیم که لوازم ورزشی به طور رایگان توسط هواپیما حمل می شود (صد البته هر شرکت هوایی قانون خاص خود را دارد و ممکن است بابت این حمل و نقل هزینه دریافت کند ، کما اینکه از یکی از دوستان 50 دلار بابت حمل دوچرخه گرفته شده بود)
خبر خوبی بود اما هنوز استرس بلیط دو طرفه و متقاعد کردن پلیس مهاجرت که تصمیم گیرنده نهایی جهت ورود به کشور بود را داشتیم . در همان سایت ها خوانده بودیم که می بایست دوچرخه ها در کارتون قرار دهیم ، البته با پرداخت 5 دلار می توان یک جعبه مقوایی برای حمل دوچرخه در فرودگاه خرید . ما هم مجبور بودیم این کار را در فرودگاه انجام دهیم . وارد قسمت Chek in شدیم . شاید برای بعضی ها این مسائل زیاد سخت به نظر نرسد اما توضیح دادن و متقاعد کردن مسئولین آن هم با یک زبان دیگر بسیار بسیار مشکل است .
در فرودگاه به دنبال محل فروش جعبه می گشتیم که مسئولین شرکت هوایی که با آن پرواز داشتیم برایمان کیسه و چسب آوردند و آنها را به طور رایگان در اختیار گذاشتند تا دوچرخه ها را بسته بندی کنیم. از هر مرحله و دری که می گذشتیم یک نفس عمیق می کشیدیم و بعد مرحله بعدی . درست شبیه بازی های کامپیوتری، می توان اعتراف کرد که از هفت خوان رستم گذشتیم. بعد از چندین بار چک کردن ویزا و پاسپورت وارد هواپیما شدیم و تقریبا بعد از 8 ساعت پرواز از روی اقیانوس آتلانتیک شمالی به تورنتو رسیدیم . استرسمان خیلی زیاد بود . در مرحله اول، پلیس که یک خانم آسیایی بود چندین سئوال پرسید و زمانیکه فهمید قصدمان از این سفر چیست با لبخند برایمان آرزوی موفقیت کرد ، لازم به ذکر است که در این قسمت باید کاملا حاضر جواب بوده و انتظار هر سئوالی را داشت . در ضمن در هواپیما برگه هایی را به ما دادند تا مشخصات ، هدف از سفر را در آن بنویسیم و کلی سئوال و جواب که آیا با خودمان پول ، حیوان ، گیاه ، دارو و . . . داریم یا نه .
پلیس روی این برگه ها چند تا عدد با رنگ قرمز نوشت و به ما داد . وقتی از گیت رد می شدیم با نسیم گفتیم چقدر نگران بودیم و چقدر راحت بود.
فکر می کردیم تمام شد ، ولی نه. تازه به حساس ترین مرحله رسیده بودیم . در همین حال پلیس دیگری که جلوتر ایستاده بود ما را به یک قسمت دیگر هدایت کرد اما بقیه از طرف دیگری می رفتند . کلی ترسیده بودیم که ...
نوبت به ما رسید. بله اینجا همانجایی بود که تکلیف ما رو تعیین می کرد. پلیس مهاجرت کانادا. تصمیم گیرنده نهایی و تعیین کننده مدت زمان اقامت در کشور، حتی اگر ویزای عبور هم داشته باشی. پلیس مدارکمان را گرفت و شروع به سئوال و جواب کرد . مسئله اصلی در اینجا این بود که آیا از طرف سازمانی حمایت مالی می شویم یا نه ؟ در صورت نیاز به پول چگونه مشکل را حل می کنیم و ...
وقتی از آنجا خارج می شدیم واقعا نمی دانستیم که ویزای ونزوئلا ،معرفی نامه UNDP ، کپی روزنامه ها یا نحوه صحبت کردن مان باعث متقاعد شدن پلیس شده بود ، فقط می دانیم که با برخوردی بسیار عالی برایمان آرزوی موفقیت کردند . بله درست است ما بدون کوچکترین مشکلی وارد کانادا شدیم و امید واریم بتوانیم سفر را به انتها برسانیم .
در فرودگاه 2 دوست عزیز منتظرمان بودند رضا مختاری و ماریوس محمودیان . ماریوس را دوستان کوه نوردم حتما به خاطر می آورند با خاطرات شیرین لحظات صعود به توچال و ملاقات های دوستانه در شیرپلا و . . .
در این مدت با آقای صالحی جم از مسئولین سابق بخش سایکل توریست فدراسیون دوچرخه سواری آشنا شده و از طریق ایشان به آقای فرزاد معصوم زاده و همسرشان معرفی شدیم. فرزاد چند سال پیش مسیر ونکور تا تورنتو را رکاب زده و مطمئنا کمک و راهنمایی خوبی برای ما خواهد بود .
در این مدت کمی که در تورنتو هستیم مورد لطف شدید ایرانیان مقیم کانادا قرار گرفته ایم و چندبن مصاحبه با مجله گنج شایگان، سلام تورنتو و شبکه تلویزیونی Ten TV داشتیم.


در حال حاضر برای ویزای آمریکا اقداماتی انجام داده ایم و برای روزهای شنبه و یک شنبه 29 و 30 سپتامبر قصد داریم با همراهی علاقمندان ایرانی و غیر ایرانی، مسیر بین تورنتو تا آبشار نیاگارا را رکاب بزنیم. روز شنبه 22 سپتامبر 2007 نیز به سمت شهر Londonحرکت می کنیم به امید اینکه بتوانیم درخت دهم را آنجا بکاریم .



|
|