تبليغاتX
Cycling around the world for Peace
 
Cycling around the world for Peace
 
 
دوچرخه سواری دور دنیا برای صلح و حفظ طبیعت
 

To respect the World Environment day - 5 June

Cycling and tree planting ceremony

Presented by:
Global Green Belt (RMC4peace.com)
Nature Institute (Tabiat.ir)
HSBC Bank Middle East

Biking from Polour to Rineh (the hillside of Damavand Mountain) in a nice sunny day with the wonderful view of Damavand Mountain (5671m – 187143feet) to make awareness about protecting this national heritage and all of its precious wild flowers.
At the end of the day after cleaning the hillsied, we will plant a tree in Rineh to symbolize friendship with the nature for all the local people who live there and all the visitors who come from different parts of Iran and around the world as well.

Let's all get together to clean his hillside and let him to be happy on the World Environment day.
Let's all get together to clean his hillside and make every thing ready for it's phenomenal wild flowers to grow in peace.

For more information please contact us by email: jafar_edrisi@yahoo.com
Nasim Yousefi – Jafar Edrisi


15 خرداد 1388 – 5 ژوئن 2009


به مناسبت روز جهاني محيط زيست، موسسه طبيعت با همراهي يكي از بانكهاي بزرگ خاور ميانه HSBC حركت نمادين دوچرخه سواري را جهت پاكسازي دامنه قله رفيع دماوند و محل رويش شقايق هاي زيباي منطقه، به اتفاق سفيران صلح و حفظ طبيعت نسيم يوسفي و جعفر ادريسي به شرح ذيل برگزار مي گردد:

محل اجرا : پلور – رينه (جاده هراز، هفتاد كيلومتري شمال شرق تهران)
زمان : ساعت 7 صبح جمعه 15 خرداد الي 17 همان روز
محل حركت : مقابل در موسسه طبيعت – كارگر شمالی ، فاطمی غربی ، شماره ۲۱۰ ( جنب آژانس طلوع)- تلفن تماس : ۶۶۹۴۴۵۵۲ و ۶۶۹۳۰۷۷۷
مهلت ثبت نام : چهارشنبه 5 بعد از ظهر
*‌ خواهشمند است در صورت تمايل به شركت، به دليل محدود بودن امكانات (حداكثر 35 نفر) هر چه سريعتر نصب به ثبت نام اقدام نماييد.
هزينه : اين برنامه هزينه اي براي شركت كنندگان نخواهد داشت. كليه عزيزان حاضر در اين برنامه ميهمان HSBC و موسسه طبيعت خواهند بود.
وسيله اياب و ذهاب : اتوبوس ولوو و وانت جهت حمل دوچرخه

شرح برنامه:
ميهمانان به دو گروه دوچرخه سوار و عادي تقسيم شده و از دوراهي پلور، عزيزان دوچرخه سوار مسير را به سمت دشت شقايقها و سپس رينه ركاب مي زنند (حداكثر 20 كيلومتر در مسير آسفالت همراه با سراشيبي و سربالايي)
در ميانه هاي راه هر دو گروه به هم ملحق شده و اقدام به پاكسازي منطقه خواهند نمود.

وسايل مورد نياز گروه دوچرخه سوار: دوچرخه مناسب، كلاه و دستكش دوچرخه سواري
وسايل مورد نياز عمومي : كلاه و عينك آفتابي، كرم ضد آفتاب و وسايل شخصي. كفش و لباس مناسب
خدمات برنامه: پذيرايي ميان وعده، نهار و وسايل پاكسازي منطقه

 |+| نوشته شده در  2009/5/31ساعت 14:9  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 


Dearest friends
It has been a long time since we published the last news about our journey.
During these 2 months we have had so many presentations, tree plantings and interview with the magazines, media and newspapers in Iran. At the meanwhile we are also hosting one of our French friends (Remi) who was traveling around the world we met the first time in Iran and after 1 year we went to his town and planted a peace tree in the beautiful France. The other friends are an American delegation who we met in Spokane, Washington and together we planted a tree in the name of Pancake. Tom, Pam, Zak, John, Jackson and Shahrokh have come to Iran to do the same thing in our country for the better understanding of our two nations. We are so pleased to have them here. It’s like a dream for us to host and plant peace trees with our peace-loving international friends in Iran. We would love to have as many as you folks in our country.
Please read the report at the bellow address:
http://www.amordaden.blogfa.com/post-269.aspx

Jafar and I are taking time very seriously to publish our photo book and the itinerary book and also to run some photo exhibitions in Iran and the other countries as well.
Will keep you update.
Much love, Nasim and Jafar, May 2009, Tehran


تقریبا مدت 2 ماهی هست که به تهران رسیدیم و مشغله های برگشتن به زندگی عادی، گزارش سفر و مصاحبه با مطبوعات و غیره، وقتی برامون نگذاشته تا دستی به سر و روی وبسایت و وبلاگ بکشیم. در حال حاضر هم میزبان رمی جهانگرد فرانسوی و دوستان صلح طب آمریکایی هستیم که به اتفاق در شهر و کشورهایشان درخت دوستی کاشتیم و اکنون آنها به ایران آمده اند تا حقیقیتی را که از زبان ما و از طریق ارائه اسلایدشوی ما در شهرهایشان شنیده اند را با چشمان و حضور خود به خوبی لمس کنند. به زودی گزارش این برنامه ها را انتقال خواهیم داد.
برای اطلاعات بیشتر به لینکهای زیر مراجعه کنید:


از اینها که بگذریم می رسیم به داستان گزارشهای سفر ما و مصاحبه هایی که با مطبوعات، مجلات و روزنامه های مختلفی که در طول این مدت داشته ایم. از جمله آنها به روزنامه های قدس، همشهری دوچرخه، خبرگزاری میراث فرهنگی، مجلات زندگی ایرانی، آریانا گردشگر، ایرانا، 40 چراغ، خانواده سبز، راه زندگی، برنامه های تلویزیونی روز از نو و صبح عالی به خیر و این آخری هم مجله همشهری خانواده که با گرافیک زیبایی در شماره 118 عکس روی جلد کار کرده.

هر کدام از این دوستان کلی وقت گذاشتند، کل گفتگو را ضبط کردند، بارها و بارها مطالبی بریشان تکرار شد، و از منابع دیگر نیز در طی این دو سال اطلاعاتی در دست داشتند.اما همیشه نقاطی بسیار واضح و مشخص و کلیدی در تمامی متنهای چاپ شده اشتباهات عجیب و غریبی داشت و از همه ناراحت کننده تر اینکه این اشتباهات به تمامی مخاطبان ارائه داده می شود و منبع این گفتگوها طبیعتا کسی به جز نسیم و جعفر نمی باشد.
در کشورهای دیگر هر جا مصاحبه ای داشتیم گزارشگر وقتی برای ملاقات حضوری و مصاحبه اولیه به سراغ ما می آمد گویی چند سالیست که ما را می شناسد. تمام وبسایت، داستان سفر و بیوگرافی ما را به طور کامل از طریق وبسایتمان مطالعه کرده بودند و بعد از ملاقات و تهیه گزارش مطالب را بدون هیچ ابهام و عیب و نقصی به چاپ می رساندند. تازه همزبان هم که نبودیم و این خود طبیعتا باید باعث می شد که نکاتی به طور کامل درک نشود

از اینها که بگذریم می رسیم به جایی که جرقه نوشتن این مطلب را در من روشن کرد. همیشه و همه جا در طول سفر با کلی غرور از موقعیت های اجتماعی خانمها در ایران صحبت می کردم. همیشه برای همه با افتخار می گفتم که زنان ایرانی بعد از ازدواج نام و نام خانوادگی خود را حفظ کرده و رسما با هویت اصلی خود در جامعه زندگی را می گذرانند. این چیزی بود که خصوصا مردم کشورهای غربی و پیشرفته را متحیر می کرد چرا که زنان جامعه غربی در بسیاری از مواقع از این قضیه رنج می برند. وقتی نام خانوادگی همسر خود را دریافت می کنند مجبور می شوند تمام مدارک رسمی و دانشگاهی خود را تغییر دهند و با هویتی جدید در جامعه حضور پیدا کنند. حال که در ایران هستم و مطالب چاپ شده در مورد سفرمان را می خوانم خیلی وقتها هویت اصلی و خانوادگی خود را گم می کنم. یوسفی و ادریسی به ادریسیها تبدیل شده اند. سمیه (نسیم) یوسفی بعضی جاها به طور شاهکار به نسیم سرابندری، ناصم ادریس، نسیم جعفری و این آخری هم که نسیم خانم اصالتا جزو خانواده ادریسی طبقه بندی شده ونشانی از نام و نام خانوادگی پدری خود نمی بیند. یکبار هم عکس من رو گذاشته بودند توی مجله و زیر عکس نوشته بودند جعفر ادریسی

این ها یک نکته بزرگی رو برای من به جا می گذارد. تمام غلط غولوت ها و اشتباهاتی که در مورد متن های ما تکرار شده من رو به این فکر فرو برده که روزانه چقدر از این مطالب مجلات و روزنامه ها را می خوانیم و به آنها اعتماد می کنیم و در پی این هستیم که بر معلوماتمان اضافه شود ولی تا چه اندازه می توان به مطالب ارائه شده و صحت نوشتاری اعتماد کرد؟
قلبا راضی نبودم که بعد از حدود 1 ماه سکوت با متنی منتقدانه کتاب خاطرات و شاهد اصلی سفر سبز دوساله را خاکستری کنم ولی چاره ای نداشتم و خودم دست به قلم شدم.

یک خبر دیگر هم اینکه از شماره گذشته مجله راه زندگی، سفر نامه ما به طور مداوم در شماره های آینده به چاپ می رسد. اولین مطلب در شماره 285 به چاپ رسیده است که در روزنامه فرو شی های سراسر کشور قابل دسترسی می باشد.
وعده دیگر اینکه به زودی تاریخ اجرای نمایشگاه عکس کمربند سبز و چاپ کتاب را حضور شما عزیزان اعلام خواهیم کرد.

سبز و پیروز باشید. سمیه (نسیم) یوسفی – اردیبهت 88

قسمت اول سفرنامه – مجله راه زندگي – شماره 285
می تونستیم صدای تاپ و تاپ قلبمون رو بشنویم. با اینکه هوا سرد بود اما صورتمون از گرمای هیجان سرخ شده و گر گرفته بود. تقریبا یک ماهه که همه در تلاش بودند تا مراسم به بهترین شکل برگزار بشه.
فیلم بردار، عکاس و خبرنگارها هم بودند. همانطور که خیابان "ایرانشهر" رو به سمت پایین می آمدیم، صدای تاپ و تاپ هم بلندتر و بلند تر می شد. حسابی هیجان زده بودیم. تمام خاطرات 2 ساله سفر مثل یک فیلم سینمایی در عرض چند ثانیه از جلوی چشمانمان عبور می کرد.
وای 2 سال شده بود! هر روز به عشق و شوق این لحظه، شب را به صبح و صبح را به شب رسانده بودیم. چه شبهایی که با شکم گرسنه خوابیدیم به این امید که روزی تمام می شود این سفر!
چقدر سربالایی ها را رکاب زدیم، چقدر با باد و باران گریه کردیم و خندیدیم، فقط و فقط به شوق دیدار.
شوق دیدار خانواده، دوستان، همراهان همیشگیمان که حتی لحظه ای از ما دور نبودند.
صدای همهمه باز ما را به خود آورد. خیابان "برفروشان" را به سمت چپ می پیچیم. از دور جمعیتی دیده می شود. پرچمهای رنگ به رنگ، همه با موبایلهایشان فیلم و عکس می گیرند. هنوز نمی توانیم چهره ها را تشخیص بدهیم، اما هر چقدر نزدیک تر می شویم صورت ها نمایان تر می شود.
وای این همان درخت است. درختی که 2 سال پیش در همین مکان و در روز خداحافظی کاشته بودیم. چقدر بزرگ شده این ناقلا!
فقط صدم ثانیه ای زمان داریم تا سر تا پایش را برانداز کنیم. برگهای سوزنی سبز رنگ زیبایش نوید زندگی خوبی را می دهند. گویا دوستان فراموشش نکرده اند و در فراق ما، خوب به آن رسیده اند. یادم می آید مادرم می گفت: "هفته ای یک بار آب معدنی برایش می برم تا تشنه نماند!"
نگاهمان را از روی درخت بر می گردانیم. از لابلای جمعیت می توانستیم دوستان قديمي را تشخیص دهیم. همه لبخند می زنند. خیلی ها هم اشک شوق از گونه هایشان جاریست. به هر طرف که می چرخیم آشناهایمان را می بنیم که با تمام وجود خوشحالند.
به روبروی در خانه هنرمندان که رسیدیم، مردم به طرفمان دویدند، روبوسی و سر سلامتی!
خواهر نسیم با چشمانی قرمز که معلوم است دل سیری گیره کرده، به طرف ما می دود و نسیم را در آغوش می کشد. آخر تا چند روز دیگر نسیم دوباره خاله می شود.
برادر و خواهر های دیگر هم از اطراف می آمدند تا دیدارها را تازه کننده. ولی پدر ومادرمان کمی دورتر ایساتده اند، راستش قبلا آنها را در مسیر دیده بودیم. طاقت دوری از فرزند را دیگر تحملی نبود و در زاهدان و اصفهان ملاقاتشان کردیم.
همه می خواستند تا کمکمان کنند. یک نفر چرخمان را می گرفت. یکی دیگر حلقه گل به گردنمان می انداخت و دیگری لیوانی چای به دستمان می داد.
گروه 18 نفری از دوستان که با دوچرخه به استقبالمان آمده و از میدان آزادی تا خانه هنرمندان ایران را رکاب زده اند، به گوشه ای می روند تا چرخها را پارک کنند.
همه با هم به سمتي از باغ هنرمندان ایران می رویم تا یکصدمین و آخرین درخت از پروژه " دوچرخه سواری دور دنیا برای صلح و حفظ طبیعت" را بکاریم.
آری بالاخره رسیده ایم. با کاشت این درخت، سفرمان به پایان می رسد، اما اصلا باورمان نمی شود.
یعنی دیگر مجبور نیستیم چادر بزنیم!
یعنی دیگر مجبور نیستیم از ترس سرقت تا صبح بیدار بمانیم!
یعنی از این پس می توانیم آزادانه در یخچال را بازکنیم و هرچه دلمان خواست بخوریم! یعنی …
آری باورکردنی نیست اما سفر به پایان رسیده.
 |+| نوشته شده در  2009/5/20ساعت 10:40  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 

گروه طبیعتگردی و دوچرخه سواری آنادانا- همدان، برگزار مي كند :

سلام. ما تصمیم داریم در روزهای 23 تا 25 اردیبهشت یه تور سه روزه تو استان همدان برگزار کنیم . و جمعی از ایرانگردان و جهانگردان خوب ایرانی رو هم دعوت کردیم . در قسمتی از برنامه بنا داریم واسه یه مدرسه روستایی یه کتابخانه بسازیم . هر کدام از دوستان اگر علاقه مند هستند که به این طرح ( هدیه کتاب برای یک مدرسه روستایی) کمکی کنند می توانند از طریق همین وبلاگ با ما در تماس باشند. به این طریق که شماره تماسی از خودشان برای ما بگذارند تا ما با ایشان تماس بگیریم و کتابهایشان را به شکلی تحویل بگیریم. از همه دوستانی که از این طرح حمایت خواهند کرد نهایت تشکر را داریم.

جهت كسب اطلاعات بيشتر به آدرس :http://www.anadana83.blogsky.com/  مراجعه نماييد

 |+| نوشته شده در  2009/4/27ساعت 9:48  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 


Happy Persian New Year (Nowruz) 1388

This year on March 21st we were so pleased to celebrate the New Year with our parents and family in iran. At the time of turning the year while we were thinking about our friends, we wished every one of you folks peace, health and happiness

During Nowruz time we received so many photos and messages, but one of them which made us so happy and exited, was the above picture. We invite you to get to know about it and the history of this beautiful peace tree. Please read the text bellow

Happy No Ruz! The picture is the tree Spring you planted at Gainesville Friends Meeting
in Florida with a fresh set of blossoms. May this greeting find you in good health and
good spirits. Congratulations on arriving in Teheran and planting your 100th tree

Jean Larson
Gainesville Friends Meeting
Religious Society of Friends- Quakers


قطعا در این مدت کلی شعر و متن زیبا در مورد سال نو و عید، خونديد، نوشتيد و اس ام اس يا همون پيامك زديد. پس ما هرچه بنويسيم يا تكراريه و يا به اون زيبايي نمي شه و اكتفا مي كنيم به جمله: سال نو مبارك!
تصوير بالا، عكس امسال درختي است كه در سال گذشته و چند روزي مانده به نوروز در شهر گينزويل ايالت فلوريدا و با حضور جمعي از مردم خوب شهر كاشته شد.
دوست عزيزمون، خانم "جين لارسن" اين عكس رو براي ما فرستاده.
با آرزوی سلامتی و شادکامی برای همه شما عزیزان
نسیم و جعفر - نوروز ۱۳۸۸ - تهران
 |+| نوشته شده در  2009/3/26ساعت 8:15  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 

 


To all Iranian and non Iranians living outside of Iran
Those who accommodated us, facilitated our trip, tree plantations, arrange the presentations, donations, media coverages and other supports
We need to tell you that we owe this trip to all of you and without your help and generosities this project would have not been possible. Our heart and mind will be with you forever

In Peace
Nasim and Jafar, March 2009

Eventually on march 5th (the national day of tree planting in Iran) we got to Tehran. In the morning some of the bikers joined us at Azadi square where Azadi (Shahyad) tower the symbol of Tehran is located there. That was the right time to get in the atmosphere of getting back home and thinking about all the people we are going to visit after 2 years. We were counting down for that memorable moment. Such a wonderful 3:00 pm in our life time. "It’s the time that we have been waiting for all these 678 days" Thanks god, we are here, healthy and happy. Our eyes are full of tears while we are experiencing the happiest moment in our life. We had never hugged our parents, brothers and sisters like this before.
The difference between the goodbye ceremony and welcoming event was totally recognizable. Today there is no worry in any body's eyes.
The hundredth tree planted on this day to be a good beginning for our international peace garden where we are going to invite our international friends to come and plant a tree for peace.
Plant the friendship tree that will bear the fruit of happiness. Hafez-Persian poet

با كاشت يكصدمين درخت در خانه هنرمندان ايران (به نام روزگار وصل) و ديدار دوباره با دوستان و آشنايان ديگر باورمان شد كه سفر به اتمام رسيده. ولي شايد اين لحظه آغازي است براي دوباره سفر كردن و ماجراجويي. و چه تقارن زيبايي، روز درختكاري!
آنجا بود كه به معناي واقعي، حس زيباي موفقيت و رسيدن به اهداف سفر را تجربه كرديم. چه پاياني قشنگ تر و به ياد ماندني تر از اين لحظه؟
دوستان زيادي از شهرهاي دور و نزديك براي مراسم استقبال و كاشت درخت حضور داشتند كه جا دارد از تمامي آنها تشكر داشته باشيم. متن زير براي اين مراسم تهيه شده بود كه كاملا در وب لاگ مي آوريم. اميدواريم كه در آينده اي نزديك بتوانيم مطالب جا مانده از سفر را بنوسيم. در حال حاضر نيز مشغول انجام كارهاي عقب افتاده و مقدمات نمايشگاه عكس هستم و اميدواريم كه تمامي شما عزيزان را به زودي در نمايشگاه ملاقات نماييم.
دوستان عزيز، تمام اين لحظه هاي زيبا و اين موفقيت بزرگ را مديون محبتها، همراهي و حمايتهاي شما ياران بزرگوار هستيم.

-
سلام
سلام به همه عزيزان و همسفران هميشگي نسيم و جعفر
هزاران درود بر شما همراهان سبز و هزاران بوسه بر دستهاي پدران و مادران صبور و دوست داشتني مان كه رنج دوري و بيخبري از فرزندانشان را به شوق و اميد اين لحظه و ديدار دوباره به جان خريدند.

شايد تو ذهن ما دوچرخه تعريفي شبيه به اين دارد :
وسيله نقليه اي با دوچرخ كه با كمك نيروي انساني و به وسيله يكسري چرخ دنده به حركت در مي آيد.
اما برادران اميدوار بيش از 50 سال پيش پا فراتر از اين تعريف گذاشته و با اين وسيله دوچرخ شروع به سفر كردند. سفر به كشورهاي همسايه و اين رسم ادامه داشت تا ديگر دوستان سفر به دور دنيا را تجربه كنند.
شبنم و علي هم در سفر به دور اروپا جرقه اي در ذهن ما روشن كردند و حال نوبت به ما رسيده بود.
سفري براي صلح و تجربه اي براي حفظ طبيعت.
حدود 2 سال پيش ابزار زندگي مان را در كوله هايمان ريختيم و با هزينه هاي شخصي پا در ركاب دوچرخه هايمان سفر را به سمت غرب آغاز كرديم.
تاجران، محمد را مي گويم به ما آموخت كه درخت بكاريم تا شايد رسمي شود در بين صلح جويان كه درخت دوستي بكارند تا آنها سمبلي باشند براي صلح دوستي و احترام به طبيعت .
و امروز با حضور سبز شما عزيزان در روز ملي درختكاري يكصدمين درخت در باغ هنرمندان ايران به يادگار نشانده شد. آخرين نقطه از كمربند سبز و از اين پس اين مكان را پارك صلح مي ناميم.
در اين مدت به جز دوچرخه سواري وظيفه مهم ديگري هم داشتيم و آن هم نشان دادن تصاوير واقعي از ايران از تاريخ، فرهنگ، دين و طبيعت بود. تا ايران را آنگونه كه هست معرفي كنيم و نگذاريم آنطور كه خودشان مي خواهند تصويري از ايرانمان داشته باشند.
به خانه ها، مدارس و دانشگاهها سر زديم تا تصاويري از حافظ، دماوند، پرشيا و پرسپوليس را به آنها نمايش دهيم.
از 15 كشور اروپايي، آمريكايي و آسيايي عبور كرديم و تا به امروز حدود 18000 كيلومتر را ركاب زده ايم. به گوشه گوشه اين دنياي زيبا سرك كشيديم تا بياموزيم درباره صلح و طبيعت، موزه ها، پارك ها، كاخ ها و حيات وحش
دوچرخه هايمان ما را به ديدن عجايب جهان مهمان كردند، برج ايفل، كليساي دم، گرند كنين، ساداكو و هزار درناي كاغذي، تاج محل، ديوار چين، شهر سوخته، چهل ستون و ارگ بم.
به دوچرخه هايمان ياد داده ايم كه با ما دوست باشند همانطور كه ما با آ نها دوست بوده ايم . اما هر چند گاهي شيطنتي مي كردند وقتي كه توجه كمتري به آنها داشتيم و با پنچر شدن يادمان مي انداختند كه چقدر برايمان عزيزند.
با خطاطي و فروش عكس هايمان هم سعي در تامين بخشي از هزينه ها را داشتيم. هر چند اندك!
و گويي خداوند بهترين بنده هايش را گلچين كرده و در راه ما قرار داده بود تا با كمك اين انسانهاي شريف ادامه سفر برايمان ممكن شود.
چه ايراني و غير ايراني همراهمان شدند تا پيام صلح و طبيعت را هر چه رساتر فرياد بزنيم و با حمايتهايشان راه را برايمان هموارتر نمودند.
اساتيدي چون اينانلو، غني و نجفي همچون شمعي راهنماي اين سفر بودند تا به بي راهه نرود.
بارها در اين راه خسته شديم، با هم دعوا كرديم و مدتي را قهر بوديم، اما دوباره شوق ديدار پدر و مادر، خانواده و دوستان آشتيمان مي داد و اميدوارمان مي كرد براي دوباره ركاب زدن دوباره عرق ريختن و رفتن و رفتن و رفتن
امروز چه پيوند عميقي ميان ما و اين دوچرخه هاست، انگار برايمان عين زندگي هستند. زندگي كه اكنون حالا خوب و دوست داشتني ست.
واقعا نمي دانيم كه ما خوشبخت تريم يا دوچرخه هايمان. ولي باور داريم كه اين دوچرخه ها بخشي از زندگيمان هستند و با آنها خوشحاليم.
اين خوشحالي نقطه آغاز است و نه پايان سفر. تا در ادامه با همركابيشان بتوانيم در جاي جاي ميهن عزيزمان ايران و تمامي دنيا درخت دوستي بنشانيم
درخت دوستي بنشان كه كام دل ببار آرد    نهال دشمني بركن كه رنج بيشمار آرد





 |+| نوشته شده در  2009/3/14ساعت 13:17  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 

امیدوارم که دانه ای بر خاک بفشانی،
هر چند خرد بوده باشد،
و با روئیدنش همراه شوی،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
ویکتور هوگو

موسسه طبیعت با همکاری خانه هنرمندان ایران برگزار می کند :

کاشت یکصدمین و آخرین درخت از پروژه دوچرخه سواری دور دنیا برای صلح و حفظ طبیعت توسط سمیه (نسیم) یوسفی و جعفر ادریسی، اولین زوج جهانگرد دوچرخه سوار ایرانی.

مکان : خانه هنرمندان ایران – خیابان طالقانی، خیابان ایرانشهر، خیابان موسوی شمالی
زمان : پنج شنبه 15/۱۲/87 روز ملی درختکاری، ساعت 15
 
کشورها، شهرها، جاده ها، کیلومترها، شیرینی و تلخی های سفر را تنها با شوق بازگشت و دیدار دوباره دوستان طی کردیم و اکنون بعد از 2 سال رویایمان شکل حقیقت به خود می گیرد. در این روز به یاد ماندنی همه با هم در باغ هنرمندان ایران، یکصدمین نقطه از کمربند سبز دوستی را به یادگار خواهیم گذاشت.

از زمان ورود به ایران متاسفانه به علت زمان کم نتوانسته ایم گزارشی را در سایت قرار دهیم. تا کنون در طول مسیر سفر در ایران، تعداد 18 نهال درخت با حضور دوستان عزیز و همراهی دوچرخه سواران و در شهرهای مختلف کاشته ایم و پس از طی حدود 1000 کیلومتر به شهر اصفهان رسیده ایم. در ادامه نیز پس از عبور از شهرهای نطنز، کاشان، قم و شهریار در روز ملی درخت کاری وارد تهران خواهیم شد.
حضور سبز شما عزیزان و همسفران باعث دلگرمی و خوشحالی مان خواهد بود.

در این مدت پیامها و ایمیل های بسیاری برایمان از طرف شما عزیزان ارسال شده که متاسفانه زمانی برای پاسخ گویی به آنها نداشته ایم، ضمن تشکر از همه امیدواریم بتوانیم در اولین فرصت پاسخگوی لطف و محبت شما باشیم.

Nature institute and Iran artist’s house presents
Celebration of planting the hundredth peace trees by Somayeh (Nasim) Yousefi and Jafar Edrisi, the first Iranian couple who went around the world by bicycle
Where:
Iran artist’s house, Tehran, Iran
When: Thursday March 5th 2009, The National day of tree planting in Iran, 3:00 pm

Dearest friends and travel mates, during our trip in Iran we haven’t had enough time to provide you with all the reports
Just to keep you update, so far we have planted 18 sapling trees and have done approximately  1000kilometers with the presents of our Iranian cyclist friends
At the moment we are in Isfahan and after passing Natanz, Kashan, Qom and Shahryar will get to Tehran on the Iranian National day of tree planting
Your partnership will make us pleasant and hopeful

 |+| نوشته شده در  2009/2/23ساعت 12:54  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 













 |+| نوشته شده در  2009/2/12ساعت 23:28  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 



 
 |+| نوشته شده در  2009/2/2ساعت 16:13  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 

قابل توجه دوستان دوچرخه سوار ایرانی :
خبر فوت مرحوم محسن سنایی زمانیکه در کشور آمریکا رکاب می زدیم بی شک یکی از تلخ ترین لحظات این سفر بود. از همان روزها همیشه فکر می کردیم که باید درختی به یاد این عزیز بکاریم و فکر می کنیم بهترین مکان، شهر اردکان محل زندگی او باشد.
از کلیه دوستانی که مایلند در برنامه دوچرخه سواری بین یزد – اردکان و کاشت درخت به یاد محسن شرکت کنند و یا کسانیکه می توانند در زمینه هماهنگی این مراسم به ما کمک نمایند، خواهشمندیم از طریق ایمیل jafar_edrisi@yahoo.com و یا ارسال نظر در وب لاگ ما را همراهی کنند.

کاشت درخت 70 به نام ویشوا شانتی (در زبان هندی به معنای صلح جهانی)، شهر دهلی نو – مرکز خیریه دختران

Planting the 70th tree in the name of Vishva Shanti (Global Peace in Hindi) – New Delhi – Campus of Arya Kanya Sadan (Indian Institute of Yoga and Naturopathy IIYN)


 کاشت درخت 71 به نام فردوسی، شهر لاهور - خیابان فردوسی


Planting the 71st tree in the name of Fedrosi (one of the greatest Persian poets) – City of Lahore, Ferdosi Street


کاشت درخت 72 به نام اقبال لاهوری، شهر لاهور - خیابان فردوسی


Planting the 72nd in the name of Iqbal Lahori (one of the greatest Pakistani poets) – City of Lahore, Ferdosi Street


کاشت درخت 73 به نام امن (به معنی صلح در زبان اردو)، شهر لاهور -  دانشگاه بانوان لاهور


Planting the 73rd tree in the name of Amen (Peace in Urdu) – City of Lahore – Lahore College Women University LCWU)

تصاویری از مراسم پایین آوردن پرچم در مرز Wagha (مرز بین هند و پاکستان)
Pictures of the flag ceremony on Wagha border (the border between India and Pakistan)

 |+| نوشته شده در  2009/1/29ساعت 15:31  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 

Our dearest friends and travel mates, first of all we would like to thank you for all your kindness, worries and the new messages. We do apologize that we have not been able to reply your emails
It has been about 1 week that we got to Pakistan. Like our parents, family and all the friends we were somehow worried about this part of our journey, but right after passing the border, in few hours it was totally recognizable that here is like the other places we have visited before. Every body is doing their business. Kindness and hospitality is like the other countries
We are still riding our bikes on the left side of the roads. Most of the signs have written in Urdu which for us is very easy to read them. (The letters of Farsi and Urdu are the same). Finding Non-Vegetarian food is easier than vegetarian. Actually most of the foods are non-veg
The first few hours we were afraid to tell people about our nationality, but we were totally wrong. Any time we tell them that we are from Iran, they welcome us so warmly and invite us for a cup of tea. Even sometimes in the sites and museums they don’t charge us. “Wow, Iran? Welcome to Pakistan. Go ahead please. You are our guests” that’s unbelievable
It’s very important for them to know if we have had nice experience in their country or no. They are so sad and angry about all of the terrorist activities which recently have happened in Pakistan

In Lahore one of the best places to visit is Padeshahi Masjid and Tomb of Iqbal who is one of the greatest Persian poets. Iqbal has said many of his poems for peace, friendship and humanity
Another event which was really interesting for us is the Flag Ceremony in Wagha Border (the border of India and Pakistan). More than hundreds of people come to visit this ceremony which happens every day before sunset
We expect to reach South-East of Iran in the first week of February and our plan is riding from Zahidan to Bam, Kerman, Yazd, Isfahan, Kashan and hopefully reach Tehran on March 5th which is the National day of tree planting in Iran. We are going to plant the last tree of this project by the first tree we planted. That’s such a wonderful feeling for us. We are so exited about getting back home after 2 years
We will keep you update abut our progress and will write about the 3 peace trees that we planted in Pakistan. (The 71st, 72nd and 73rd tree) and also visiting Lahore college women university

نه افغانیم و نه ترک و تتاریم
چمن زادیم و از یک شاخساریم
تمیز رنگ و بو بر ما حرام است
که ما پرورده یک نوبهاریم (اقبال لاهوری)

اول یک تشکر از تمامی دوستان و خوانندگان عزیز وب لاگ که با ارسال پیامها و ایمیلیهای پر مهر و محبتشان همیشه یار و همسفرمان بوده اند در این 640 روز و عذر خواهی از اینکه نمی توانیم به تک تک آنها جواب دهیم. سفر به انتها نزدیک و نزدیک تر می شود ...
حدودا یک هفته ای است که وارد پاکستان شده ایم (21 ژانویه 2008). ما هم همانند سایرین نگران بودیم، حتی از اینکه بگوییم ایرانی هستیم نیز هراس داشتیم، اما تنها با گذشت چند ساعتی متوجه شدیم که نگرانی ها کمی بی مورد است و آنها هم همانند سایرین در حال گذران زندگی روزمره.
اولین شهر، لاهور است و اقبال لاهوری.
پایتخت فرهنگی پاکستان با مردمی مهربان و مهمان نواز. با آنکه ایالتهای پنجاب هند و پاکستان هم مرز هستند و با وجود شباهتهای فرهنگی زیاد اما تفاوتهایی نیز موجود است.
تابلو نوشته هایی به زبان اردو، مصرف گوشت در وعده های غذایی، تعداد چشمگیر مساجد، رفاه نسبی مردم و ... اما رانندگی همچنان در سمت چپ جاده.
در مدت اقامت در این شهر از مسجد پادشاهی، مقبره شاعر بزرگ فارسی زبان -اقبال لاهوری-  و بازارهای لاهور دیدن کردیم.
به محض اینکه متوجه می شوند ایرانی هستیم، به ما خوش آمد می گویند، به چای و آب میوه دعوت می شویم، حتی در بعضی موارد برای ورود به موزه ها از ما ورودی نمی خواهند. هم صحبتمان می شوند و اولین سوال آنها این است که آیا در این مدت به ما خوش گذشته یا نه ؟
آنها نیز از نا امنی ها و حمله های تروریستی بسیار ناخوشایندند و بعضی از آنها اعتقاد دارند که ترورها توسط غیر پاکستانی هایی که در این کشور زندگی می کنند  انجام می شود.

یکی دیگر از جاذبه های توریستی در این شهر، مراسم پایین آوردن پرچم در هنگام غروب آفتاب همراه با نوعی نمایش توسط سربازان، در مرز بین هند و پاکستان می باشد. از این مراسم و نوع جالب لباس های سربازان تعداد زیادی تصویر تهیه کرده ایم که همراه با گزارش آن در اولین فرصت در وب سایت قرار خواهیم داد.

پیش بینی می کنیم که تا اواسط بهمن ماه وارد ایران شده و بعد از گذر از زاهدان، بم، کرمان، یزد، اصفهان، کاشان و قم نهایتها در تاریخ 15 اسفند (روز ملی درخت کاری) به تهران برسیم و در همان روز آخرین درخت از پروژه 2 ساله دوچرخه سواری برای صلح و طبیعت را در خانه هنرمندان بکاریم.

قابل توجه دوستان دوچرخه سوار ایرانی :
خبر فوت مرحوم محسن سنایی زمانیکه در کشور آمریکا رکاب می زدیم بی شک یکی از تلخ ترین لحظات این سفر بود. از همان روزها همیشه فکر می کردیم که باید درختی به یاد این عزیز بکاریم و فکر می کنیم بهترین مکان، شهر اردکان محل زندگی او باشد.
از کلیه دوستانی که مایلند در برنامه دوچرخه سواری بین یزد – اردکان و کاشت درخت به یاد محسن شرکت کنند و یا کسانیکه می توانند در زمینه هماهنگی این مراسم به ما کمک نمایند، خواهشمندیم از طریق ایمیل jafar_edrisi@yahoo.com و یا ارسال نظر در وب لاگ ما را همراهی کنند.




















 |+| نوشته شده در  2009/1/26ساعت 18:4  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 

 

 |+| نوشته شده در  2009/1/23ساعت 10:17  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 


 |+| نوشته شده در  2009/1/19ساعت 9:46  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 

After riding through the 3 provinces of Haryana, Uttar Pradesh and Rajasthan we are again heading back to New Delhi
Something which is really nice here is that most of the people in India are strict vegetarian. That means they don’t even use eggs on their diet. It’s so amazing to see in the most confectioneries, bakeries and restaurants there is a sign that says “all of our products are made without using egg”. We are so glad that during this time we have also become vegetarians and have lost so many weights.  That’s such a wonderful feeling for both of us
Now, we invite you to see our new pictures. All of the bellow photos have an interesting and touching story, but unfortunately at the moment there is no enough time to write more. Hope you enjoy them 

سفر ما در مسیر آگرا – فتح پور سیکری – ساوایی ماداپور – بودنی – کوتا و جیپور در استانهای راجستان، اوتارپرادش و هاریانا به اتمام رسید و مجددا به سمت شهر دهلی ادامه خواهیم داد.
در این مدت خاطرات تلخ و شیرین زیادی را تجربه کردیم. هر یک از تصاویر زیر بیانگر داستانی است، اما زمان محدود و .... امیدواریم که روزی بتوانیم تمام این داستانها را بازگو کنیم.

یک نکته :
هر گاه صحبتی از هند به میان می آید ناخودآگاه فلفل و تندی غذا ها یادمان می آید. البته غذاهای کره جنوبی هم دست کمی از تندی غذاهای هندی نداشت، اما نکته جالب اینکه از زمانیکه وارد این کشور شده ایم همانند اکثر هندی ها گیاه خوار شده ایم و این خود باعث شده به میزان قابل توجهی وزن کم کنیم!
یکی از نکات مثبت در این کشور عدم استفاده از گوشت (مرغ، گاو، ماهی و ...) در وعده های روزانه است. غذاها بسیار ساده و سالم هستند. در بیشتر موارد حتی از تخم مرغ هم استفاده نمی کنند و واقعا تعجب آور است زمانیکه وارد یکی قنادی بزرگ می شوی و تابلویی در روی دیوار چسبانده شده و به مشتری این اطمینان را می دهد که در ساخت شیرینی ها و انواع غذاها به هیچ عنوان از تخم مرغ استفاده نشده است.




























 |+| نوشته شده در  2009/1/19ساعت 8:6  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 

About 60 Kilometers before getting to Jaipur (Capital of Rajasthan province) we  left the main road and went toward South to Sawai Madhopur. Near this town there was a national park where we could see the famous tigers of India
Around 5 pm, after riding 90 Kilometers on a rough road, we arrived at Lalsot and decided to stop there. Unfortunately we were not able to find a place for camping due to every were so crowded, so we searched for guest house. In the town there was only one hotel which was just for Indian guests. Even if we were allowed to stay there, they didn’t have any more room available
The best option was leaving the town and waiting for the darkness and after that find a place to camp. As we were riding toward South, a house in the middle of a farm attracted us. “It sounds like a quiet place. Let’s go there.” Said Nasim
We went to the property. There was a place where some families were living together. All the women were making bread
In most of the places we passed in India, there was no good facility and people had to use brushwood to make fire for cooking. Even in the big cities like Delhi people have to use Gas capsules to run their cookers
Any way right after getting to the yard we asked a young man to show us a place for camping. “You can stay here in our property” said the young guy with his nice smile
At first we were so happy and glad to find a proper place, but suddenly in few seconds more than 20 people, mostly children made a circle around us
More people from other houses were still coming and running from different sides to join this crowd. They didn’t even talk to each other and were just looking at us like they are watching a stunning movie. The first few minutes were Ok and even interesting for both of us, but after half an hour we fell like there is no place to have our own privacy.  “What is the meaning of this big crowd?” We were feeling regret about stopping there. It was like they didn’t have any plan to leave
At the meantime we noticed that all the children are sitting down and try not to make any noise
A man with his motor bike was coming to the house. He came straightly to us and at First he asked some questions about our name, job and nationality. We were assuming that he must be a policeman and we are getting on a big trouble, but after a friendly chat we recognized that he is the owner of this property
Mr. Bairwa who was a teacher had come to welcome his Iranian guests. He asked us to leave our bikes and the luggage in a room and go with him to his another house 6 kilometers far from the city
In fact we can say he survived us. “We would love to. Why not?” After passing a hard day it was so pleasant to meet his family, seat with our new friends, eat the delicious Rajasthan food (Rabri) with the traditional bread (Chapati), drink the lovely Indian tea and talk about each other’s culture, peace and friendship
They gave us a room to sleep. Thanks god for all of these nice moments
We were supposed to wake up early in the morning to get back to Lalsot
While we were sleeping on a pleasant silence suddenly at the midnight something happened very unusual
Someone was knocking on the metal door so loudly while he was telling: “Brother Jafar! Brother Jafar! Get out of the room!” We were so scared and had no idea about what was going on
“Wake up! Wake up Jafar. There must be a fire or an earthquake. We have to get out of here as soon as possible” Said Nasim
Right after opening the door we saw about 15 people in front of us
You want to know what the story was. Mr. Bairwa had called his brother who lived in another village nearby Lalsot. So his brother and his family had come to visit us. We really don’t remember what they asked and what we replied to them. (The above picture is the photo of Mr. Bairwa and his family)
 
تقریبا کمتر از 60 کیلومتر با شهر جیپور یکی از معروفترین شهرهای هند (مرکز استان راجستان) فاصله داشتیم اما می بایست از جاده اصلی خارج شده و به سمت جنوب منحرف می شدیم تا به ساوایی ماداپور، پارک ملی زیستگاه ببر معروف هندوستان برسیم. مسیر را طوری انتخاب کرده بودیم تا در بازگشت به سمت دهلی از جیپور عبور کنیم.
تقریبا ساعت 4 – 5 بعداز ظهر به شهر لالوست رسیدیم و می بایست قبل از تاریکی هوا جایی برا خواب پیدا می کردیم.
در روی نقشه لالوست یک نقطه کوچک و به نظر شهرستانی کم جمعیت می آمد، اما کم جمعیت در این کشور بی معنی است و شهرها اکثر چند میلیونی هستند.
مکانی برای چادر زدن پیدا نکردیم پس اجبارا به دنبال Guest house و هتل رفتیم، اما در شهر فقط یک هتل موجود بود که آنهم مجوز پذیرش غیر هندی را نداشت. البته اتاق هم برای اجاره تمام شده بود !!!
برای اینکه بتوانید هتل را در هند مجسم کنید می توانیم مسافرخانه ای بدون ستاره را مثال بزنیم. صد البته که مکانهای مناسب هم وجود دارد اما بسیار گران و تنها در شهرهای بزرگ.

به هر حال، از شهر خارج شدیم و ادامه دادیم و منتطر بودیم تا هوا تاریک شود و بعد بتوانیم مکانی را دور از جمعیت پیدا کنیم.
هنوز 6-7 کیلومتری را دور نشده بودیم که یک خانه روستایی میان مزارع نظرمان را به خود جلب کرد. به نظر ساکت و خلوت می آمد.
وارد شدیم، تقریبا چندین خانواده در این مکان زندگی می کردند که بیشتر با هم فامیل بودند و زنها مشغول پختن نان.
در اکثر شهرها یی که از آن عبور کردیم، گاز شهری موجود نبود حتی در پایتخت و خانواده های مرفه تر از کپسول گاز استفاده می کنند. اما در شهرهای کوچکتر اکثرا با سوزاندان چوب و خار و خاشاک آشپزی می کنند.
برق هم در بیشتر این مناطق وجود ندارد و اگر هم هست در ساعتهای خاصی از شبانه روز وصل می شود.

به محض ورود به حیاط خانه متنی که به زبان هندی همراه داشتیم و توضیح می داد که چه کار می کنیم و احتیاج به مکانی برای چادر زدن داریم را به پسر جوانی که به طرفمان آمد نشان دادیم. بدون هیچ مشکلی قبول کرد و ما هم خوشحال که جایی مناسب را پیدا کرده ایم، اما !!!!
در عرض چند دقیقه بیش از 20 – 30 نفر کوچک و بزرگ دور تا دورمان جمع شدند. اصلا متوجه نشدیم که چطور به هم خبر می دادند که از هر طرف به سمت خانه روستایی می دویدند.
جلویمان صف بسته بودند و به ما نگاه می کردند، حتی پلک هم نمی زند.
جند دقیقه اول جالب بود اما بعد از گذشت حدود نیم ساعت احساس می کردیم که هیچ مکانی برای استراحت نیست و اصلا حریم خصوصی نداریم.
کم کم داشتیم از آمدنمان پشیمان می شدیم و با خود فکر می کردیم که آنجا را ترک کنیم و کمی جلوتر برویم که در یک لحظه همه بچه ها ساکت شدند و مرتب نشستند!!!!
شخصی با موتور وارد حیاط شده بود و می توانست کمی انگلیسی صحبت کند. اول از نام و کشورمان پرسید. نوع لباس پوشیدنش طوری بود که تصور کردیم پلیس و یا مامور امنیتی است. اما وقتی خودش را معرفی کرد متوجه شدیم که معلمی در شهر لالوست است و صاحب بخشی از همان خانه روستایی.
از ما دعوت کرد که وسائلمان را در همان جا بگذاریم و با او همراه با موتور سیکلت به منزلش در شهر برویم.
تقریبا ما را از دست آنهمه جمعیت نجات داده بود، البته خانواده پر جمعیت 13 نفری آقای بایروا  Bairwa در یک خانه هم دست کمی از آن خانه روستایی نداشت. (تصویر بالایی گزارش)
اما خدا را شکر که یک اتاق تمیز در اختیارمان گذاشتند تا استراحت کنیم. خوردن شام محلی راجستانی (رابری) همراه با نان تازه (چاپاتی)، شیر گاومیش و چای معروف هندی (شیر، چای، زنجبیل و شکر) بسیار انرژی بخش بود.
بعد از یک روز طولانی و خسته کننده تازه خوابمان برده بود که با صدای ضربه های شدیدی که به در آهنی اتاق می خورد همراه با فریاد برادر جعفر، برادر جعفر از خواب پریدیم. حدود نیمه شب بود!!!!
اول یک لحظه تصور کردیم که خانه آتش گرفته و یا زلزله شده و باید هرچه سریعتر خارج شویم.
دست و پاچه و گیج از جا پریدیم و وقتی در را باز کردیم، 10- 15 نفر جلوی اتاق صف کشیده بودند.   بایروا با برادرش در روستای مجاور تماس گرفته بود و آنها هم همراه با خانواده برای دیدن ما آمده بودند. اصلا یادمان نمی آید که چه پرسیدند و ما چه جوابی دادیم !!!!
























 |+| نوشته شده در  2009/1/14ساعت 10:27  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 

Finally we were able to get our visa for entering to Pakistan. It’s wise to factor in some flexibility, as things don’t always run like clock working in India.  We had to go to the embassy for 5 working days and every day they told us that our documents are not perfect. Every day the officer changed and the new officer gave us different information. We had to also type all of our documents, but eventually when we got our visa we were so surprised to see them had written by hand. One of these days was the day of interview. When we told hem about our trip they explained every thing about safety issues and one of them was getting the permission to ride our bicycles in Pakistan. “If you want to ride from Pakistan to India there is no problem, but if you want to ride from India to Pakistan you have to get permission!!!”
Any way it was time to start our trip in India and we will try to figure out about this particular problem later

We planed a 2000 kilometers route in India which is cycling from Delhi to Agra, Sawai Madhopur and the other cities to reach Udaipur and after that will come back toward North by passing Jaipur, Delhi and eventually by getting to Amristar will ride to Lahore in Pakistan
During these days we are experiencing the most challenging and hardest part of our trip. Cycling in mostly rough and gravel roads. Traffic jams, the cars and trucks which ride very fast on the wrong way, horning, free movement of cows and different kind of animals in all the roads, disturbing motorbike drivers who can easily make a terrible accident, difficulty to find the proper food and places to stay
Any time we stop to drink water or figure out about the right direction a lot of people (children, men and women) make a circle around us and they start talking in Hindi very loudly. They love to touch our bicycles and all of our belongings specially the horns. They love horning. Actually driving in India without blowing horn is impossible. The first days are really hard to tolerate all of these loud voices, but after a while you get use to it. “I believe every one who wants to ride their bikes in India should be mentally ready and also be very flexible to pass all of these challenges”
The first day after leaving Delhi we were so happy and exited about getting back on the road, like the other places every thing was new and interesting, even when the motor bikers reduced their speed and followed us and asked questions in Hindi, it was so much fun, but after a while we gave up smiling and talking to these many people
Right after Agra we had to leave the main highway to keep going to the local roads. It was less cars and traffic jams, but there were a lot of children and bicycle riders who were playing by the road
They were able to recognize us and our bicycles from far away. They ran so fast to come and say “Da Da” with all of their energy. It was really interesting if they could catch us, then they tried to hold our bags and run after our bikes. On the other hand some of them who were so exited and couldn’t control themselves started to take stone and drop them. Some of the stones were so big and it was so scaring to get in to this situation
We should be very careful about some people who want to cheat us. These kinds of people who can be in every place in the world try to cheat us in any ways. Even though the price of every thing is written on the products, but the shopkeeper decides about it. For example a biscuit can be from 5 to 100 Rs

In relation to sightseeing, foreigners are often charged more than Indian citizens for entry to tourist sites (there are also additional charges for still or video cameras), but what really surprised us for the first time, when we went to the first internet café to check our emails and update the website. They also charge foreigners more than Indians to use the internet. What’s going on here? Indians 15 Rs per hour and foreigners 50 Rs. For us it was the first time to see something like this in all of the countries we have passed so far and it was really shocking and unacceptable

Any way let’s talk about one of our funniest experience. It was the night of new year (31st of December 2008). We got to Bundi after a long day. We were really exhausted due to riding on a hilly gravel road, so we were looking for guesthouse to take shower and stay for a night
Before checking in, the guy in reception told us that the shower and hot water is available and no problem, after getting in to the room we noticed that there is no shower and we have to order a bucket of hot water (in India most of the hotels and guest houses don’t have the shower facilities). “It’s Ok, it’s better than nothing”. Due to the New Year celebration there was a party on upper floor and all of the young people were dancing and screaming.  We were also shouting and screaming in our room, but it was not for the New Year. We were fighting with a mouse that had come to our room and it was trying to eat out left over breads. Here is India and we should be flexible to accept so many different things

As one of our friend said: “traveling in India is very different from the other places in the world. Some of these can be hard and challenging particularly for the first-time visitors. This is all part of what makes India a unique travel destination
 
بالاخره موفق شدیم ویزای پاکستان را بگیریم!
البته گرفتن این ویزا دردسرهای خاص خودش را داشت. پول ویزا را می بایست در بانک پرداخت می کردیم، ساعت کاری بانکها از 10 صبح بود و ساعت بسته شدن سفارت 11 صبح!!! می بایست تمام فرمها را با دستگاه تایپ می کردیم، اما نهایتا برگه ویزا را به صورت دست نویس به پاسپورتها چسبانده بودند. برای گرفتن این ویزا 5 روز متوالی هر روز به یک دلیل و بهانه جدید مجبور به مراجعه به سفارت می شدیم.
در انتها هم یک روز برایمان مشخص کردند برای مصاحبه و تازه فهمیدیم که اگر بخواهیم با دوچرخه وارد پاکستان شویم می بایست مجوز مخصوص از این کشور داشته باشیم، اما اگر بخواهیم از پاکستان وارد هند شویم مشکلی نیست !!!
حدودا یک ماه و نیم از زمان ویزای هند باقی مانده، پس راهی جنوب شدیم و قصد داریم پس از عبور از شهرهای آگرا، ساوایی ماداپور و ... خودمان را به اداپور برسانیم و مجددا از طریق مسیر جیپور، دهلی و آمریستار به سمت لاهور در پاکستان حرکت کنیم، مسیری در حدود 2000 کیلومتر.
تقریبا این چند روزه سخت ترین روزهای سفر را تجربه می کنیم. جاده های نچندان مناسب، سبقتهای خطرناک و غیر مجاز، شلوغی و سر و صدا، آزار و مزاحمت های برخی از مردم مخصوصا موتور سوارها، عدم پیدا کردن غذای تمیز و جای خواب مناسب و...
کافی است که چند لحظه ای برای استراحت بایستیم، دور تا دورمان پر می شود از بچه و زن و مرد و شروع می کنند بلند بلند حرف زدن، سعی می کنند تمامی وسایل و دوچرخه ها را لمس کنند و بوق جلوی دوچرخه برایشان از همه چیز جالبتر است و اکثرا دوست دارند که صدای آن را بشنود.
خیلی وقتها به محض اینکه چرخ را جایی می گذاریم تا خریدی بکنیم، هنوز سرمان را برنگردانده صدای بوق دوچرخه به گوش می رسد. تقریبا سرسام گرفته ایم.
در روزهای اول و در جاده های اصلی موتور سوارها کنارمان می آمدند، دور تا دور چرخ را براندازی می کردند و بعضی ها هم شروع می کردند به هندی با ما صحبت کردن و در انتها هم با صدای بلند بوق همراهمان می شدند. اوائل برایمان جالب بود اما کم کم این حالت برایمان آزار دهنده شد. در روزهای بعدی وقتی وارد جاده های فرعی تر شدیم، دوچرخه سوارها و بچه ها که مشغول بازی در کنار جاده بودند به طرفمان می دویدند و با صدای بلند می گفتند: "دا دا" ؟
اگر سرعتشان به ما می رسید سعی می کردند که به نحوی کوله های پشتی دوچرخه را بگیرند و با ما بدوند اما گاهی هم که سرعت ما بیشتر بود آنقدر هیجان زده می شدند که به طرفمان سنگ پرتاب می کردند!!!
در اینجا برای هر چیزی باید چانه بزنیم و ناراحت کننده اینکه در هند توریست را به شکل دلار و پول می بینند که آمده است خرج کند، پس هرچه قیمت بالاتر، بهتر ! یک بیسکوییت می تواند قیمتی بین 5 تا 100 روپیه داشته باشد علی رغم اینکه تمام قیمتها روی محصولات کارخانه ای ثبت شده.
مشکل بعدی اینکه قیمتها برای هندی و غیر هندی متفاوت است. برای مثال ورودی یک مکان باستانی برای یک هندی 15 روپیه اما برای خارجی ها 250 روپیه است. هتل برای یک هندی 250 روپیه اما به محض دیدن خارجی ها قیمتها می رود بالای 1500 روپیه.
همه می توانند در مکانهایی مانند مسجد با خود دوربین عکاسی و یا فیلم برداری داشته باشند اما توریستها می بایست برای هر دوربین طبق قانون 200 روپیه پرداخت کنند. صرف نظر از مکانهای تاریخی و باستانی جالبتر اینکه قیمت استفاده از اینترنت هم متفاوت است. 15 روپیه برای هندی ها و 50 روپیه برای خارجی ها!!!
در اینجا هیچ قانونی وجود ندارد و اگر هم وجود دارد رعایت نمی شود، اما به محض دیدن خارجی ها همه چیز می بایست طبق قانون انجام شود.

شب سال نو مسیحی در شهری به نام بندی (Bundi) بعد از کلی جستجو یک هتل با قیمتی نسبتا مناسب پیدا کردیم. روز بسیار سختی را در یک جاده تقریبا سنگ لاخی گذرانده بودیم و حسابی خسته و گرسنه به شهر رسیدیم. احتیاج به یک حمام و دوش آب گرم داشتیم.
در ابتدا و قبل از رزرو هتل به ما گفتند که آب گرم برای حمام وجود دارد، اما به محض ورود متوجه شدیم که آب گرم را به صورت سطلی می آورند تا بتوانیم حمام کنیم!!!(تقریبا در اکثر هتل های هند این شیوه اجرا می شود)
تا نیمه های شب صدای شادی و جیغ جوانان برای سال نو که در طبقه بالایی اتاق ما جمع شده بود به گوش می رسید و البته ما هم جیغ می کشدیم!!!
ولی نه برای سال نو، بلکه درگیر بیرون کردن موشی بودیم که روی میز وسط اتاق مشغول خوردن بخشی از غذاهایمان بود!!!
























 |+| نوشته شده در  2009/1/5ساعت 10:45  توسط جعفر ادریسی و سمیه (نسیم) یوسفی  | 
 
  بالا